
خدا از دستهایش خجالت میکشید!
امید مافی آهنینتر از آهن میشکنند تا زندگی را کمی سر به راه کنند و به معاش جانی دوباره ببخشند. آنسوی شهر، درست در جایی که آفتاب بیرحم تر از پتک آهنگران فرود میآید، این کارگران خسته جان هستند که بیهیچ نوازشی آهن را در هوای گرم تنورمانند نوازش میدهند. جماعتی که با هر ضربه چکش، عرق همچون رودخانهای شور از جبین گرهخوردهشان جاری میگردد تا در پایان روزی سخت و صعب، آهن را در جدالی بیامان ذبح کنند و سنگکی داغ به کف آورند و با عهد و عیال خویش سق بزنند. اینجا در بازارآهنگران شهر، پتکها در طرفهالعینی...






