میوهها در بهار طعم ندارند!
- شناسه خبر: 59340
- تاریخ و زمان ارسال: 3 خرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
برای سایهاش روی زمین خاکستری مرثیه میخواند و مسخ گرانی میوههای بهاری و تابستانی، آرام آرام بازارچه را گز میکند. زنی با چهرهای که چینهایش یادگارِ روزهای بیعددی است. روزهای خنجر خورده نداری و تنگدستی.
زن سرپرست خانوادهای است که مردش زیر خروارها خاک آرام گرفته و از رنج تن رها شده است. مردی که جانش را در یک صبح زمستانی در اتوبان جا گذاشت و زیر چرخهای تریلی له شد.
زن کنار چرخ طافی میایستد. دستانش را به سینی نمیبرد، فقط نگاه میکند. نگاهش همچون تیغ، روی توت فرنگیها میلغزد، روی آلوچههای سبزی که تموز را به رسیدن میخوانند.
سرفهای میکند. شرم دارد از جیبِ خالیاش. میداند پولی که باید خرج اجاره خانه قوطی کبریتش شود، امروز به نان گره خورده است. میوه در این سیاه بهار به کالای لوکس زندگی بدل شده است. همان که میشود نخورد، اما دل بچهها برایش تنگ میشود. بچهها چیزی از تورم و گرانی و استیصال اقتصاد نمیدانند.
باد، پلاستیکهای پاره را کنار پایش میچرخاند. صدایِ داد میوهفروش بلند است: «دلار رفته بالا، میوه هم گرون شده آبجی!» زن پوزخند میزند. پوزخندی که عجیب شبیه گریه است. او از نوسان دلار بیخبر است و فقط میداند که دستمزد آخر ماهش، دیگر به یک سبد توت فرنگی نمیرسد.
نفسی به قدر یک آه میکشد و راه میافتد. پشت سرش، صدای خندههای مردی میآید که تمام آلوچهها و توتفرنگیها را خریده و دارد از گران شدن املاکش حرف میزند. زن خسته است. آنقدر خسته که حوصله ندارد اسکناسهای کهنه ته کیفش را بشمارد و ببیند پولش به خرید میوههای له شده ته بازارچه میرسد یا نه؟
زندگی به طرز بیرحمانهای ادامه دارد و بازارچه، پر از رنگهای گمشدهای است که هرگز به چشمهای او نخواهند رسید. بازارچه رحم و مروت ندارد و میوهها در غروب آخر اردیبهشت طعم ندارند بس که سرسام گرفتهاند در ابهام روزهای سیه فامِ این حوالی.






