
خاطرات سبز در میدان خاکستری!
امید مافی روزگاری اینجا سبزترین میدان دنیا بود و نفسهای شهر جاری. وعدهگاه عاشقانی که در سایهسار درختانش قرار میگذاشتند، جوانانی که در معبری از غریو به پیشواز زندگی میرفتند، بازنشستگانی که زیر آفتاب ملایم بهاری، قصههای قدیم را مثل تسبیح میشمردند و میانسالانی که در پیرامونش عکسی به یادگار میگرفتند و شور خود را به شوق مرکزیترین نقطه شهر الصاق میکردند. سبزه میدان، روزی قلب تپنده قزوین بود و دستان اشتیاق خود را به سوی شهروندان دراز میکرد. جایی که هر سنگفرشش خاطرهای پرمخاطره را در سینه داشت و هر سایهاش رازی را پنهان میکرد. حالا اما باد تنها...





