تا همینجا بس است
- شناسه خبر: 60082
- تاریخ و زمان ارسال: 12 خرداد 1404 ساعت 07:31
- بازدید :
نون.کاف
در یک جمع کوچک دوستانه، بعد از مدتی که سکوت حکمفرما بود، یکی از دوستان بیمقدمه گفت: «یکی از همکلاسیهامو چهل روز پیش اعدام کردن.»
بعد ساکت شد. چشمهایش رفتند سمت جایی دور، جایی که لابد خاطرهها هنوز زندهاند.
«افتاده بود تو کار خلاف. یه نفر رو با چاقو زده بود. خانوادش نتونستن پول دیه رو جور کنن. چهل روز پیش، بالاخره تموم شد… ولی واقعیت اینه که خیلی قبلتر تموم شده بود. همون روزی که توی صف، ناظم مدرسه خُردش کرد.»
دوباره مکث کرد.
«بچهی خوبی بود. مهربون بود. کمک میکرد. ساکت و نجیب… تا اینکه قرار شد به یه اردو بریم. ناظم، وسط حرفهاش درباره آبروداری و لباس مرتب، یههو پرید وسط صف. کشیدش بیرون. گفت این چه وضع لباس پوشیدنه؟»
انگار داشت از خودش میگفت.
«اون روز لباسش مرتب نبود. شاید دعوا کرده بود. شاید یه مشکلی پیش اومده بود که اون روز اونطوری لباس پوشیده بود. ولی اون تحقیر، نابودش کرد. فردا با ما به اردو نیومد، و بعد از اون به ندرت به کلاس و مدرسه میاومد. افتاد تو جمع اشتباه و آخرش هم رسید به اون طناب لعنتی.»
نفسش رو به سختی بیرون میداد و اضافه کرد: «خودمم از اون ناظم کم گلایه ندارم. زیاد تحقیرمون میکرد. فحشهایی میداد که اگه ما میدادیم، اخراج میشدیم! کسی نبود ازمون دفاع کنه. زورش به زور ما میچربید. کاش یه بار ببینمش و بگم که چقدر در حق همه ما ظلم کرد.»
*
شاید تصادفی نبود که من همون شب، باز هم پای یک روایت دیگه نشستم. روایتی از جنس امید. از کسی که گفت، یک استاد دانشگاه مسیرش را عوض کرد.
یکی از مدیران شهر بود، میگفت در دانشگاه پیامنور و در مقطع کارشناسی مدیریت خوانده و اون موقع استادی داشته که همیشه تکرار میکرد: «شما قراره مدیران این مملکت بشید.»
خوب یادش بود که استاد آخر کلاس، وقتی تدریس تموم میشد، با عجله بیرون نمیرفت. میگفت بیاید یه بازی کنیم. مثلا بحرانی در شهر پیش اومده. تو فلانی استاندار این شهری، تو هم فرمانداری، فلانی هم بخشداره، تو مدیر ستاد بحرانی و.. دوره هم جمع شید، ببینیم چیکار باید کرد. نظرتون چیه؟ ایدههاتون چیه؟ راهکار بدید.»
از اون به بعد اون بازی محبوب بچههای کلاس شده بود، میگفت: «آنقدر در این نقشها فرو میرفتیم، که واقعاً باورمون شده بود مدیران کلان این شهر هستیم. یاد گرفتیم مسائل رو راهحلمحور ببینیم. هنوز هم اون نگاه توی زندگیم هست.»
ادامه داد: «مثلاً وقتی میبینم نیروگاه شهید رجایی هوا رو آلوده میکنه، نمیرم فقط استوری بذارم یا گلایه کنم. فکر میکنم: وقتی پنجاه درصد برق پایتخت رو تامین میکنه، راهحل جایگزینش چیه؟»
*
آن شب، دو داستان شنیدم. یکی از سقوط، با یک تحقیر. یکی از برخاستن، با یک باور.
شاید تنها چیزی که بین این دو ایستاده بود، فقط یک انسان بود.
یک ناظم.
یک استاد.
یک معلم خوب فقط آموزش نمیدهد، راه نشان میدهد. میتواند چنان چراغی در مسیر زندگی انسانها باشد که سرنوشت را از تباهی بهسوی تعالی بکشاند. گاهی یک جملهی سادهی او، یک باور، یک نگاهِ پر از اعتماد، تا آخر عمر در ذهن شاگردش حک میشود. چه رسالت بزرگی بر دوش آنهاست که نه فقط درس، که جهت میدهند. نه فقط میپرسند، که بیدار میکنند.
میگویند رئیسجمهور فقید هند گفته بود:
اگر میخواهید یک کشور را در نسل آینده بسازید، با معلمهایش شروع کنید.
اما معلمهای ما چقدر ساخته شده بودند؟
آنان چه معلمانی داشتند؟ در چه محیطی پرورش یافته بودند؟
آیا آنان هم قربانی قربانیانی دیگر بودند؟ قربانیانی که بعدها خود قربانیساز شدند؟
این زنجیرهی رشدنایافتگی، این تکرار خاموش خشونت، کی قرار است جایی متوقف شود؟
شاید… شاید من و تو باید آن نقطهی توقف باشیم. شاید باید جایی بایستیم و بگوییم:
تا همینجا بس است.


