خدا از دستهایش خجالت میکشید!
- شناسه خبر: 60158
- تاریخ و زمان ارسال: 13 خرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
آهنینتر از آهن میشکنند تا زندگی را کمی سر به راه کنند و به معاش جانی دوباره ببخشند. آنسوی شهر، درست در جایی که آفتاب بیرحم تر از پتک آهنگران فرود میآید، این کارگران خسته جان هستند که بیهیچ نوازشی آهن را در هوای گرم تنورمانند نوازش میدهند. جماعتی که با هر ضربه چکش، عرق همچون رودخانهای شور از جبین گرهخوردهشان جاری میگردد تا در پایان روزی سخت و صعب، آهن را در جدالی بیامان ذبح کنند و سنگکی داغ به کف آورند و با عهد و عیال خویش سق بزنند.
اینجا در بازارآهنگران شهر، پتکها در طرفهالعینی بالا میروند و با صدایی خشمگین فرود میآیند و آسمان را به زمین میکوبند. اینجا که آهن زیر ضربات بیوقفه، نالههایی سرخ فام از خود برمیآورد و در هیبتی نو خم میشود و در برابر مردان کار سر تعظیم فرود میآورد. وقتی دستهای زمخت کارگران با رگهایی که زیر پوست برجسته شدهاند، بیوقفه میجنبند، خستگی خجل و شرمسار میشود و زمان پیوسته با ریتم کورهها میتپد. آهسته و سوزان!
در نیمروز گرم خرداد ماه سایهها رم کردهاند از هول شعلهها و تنها دود است که همچون ارواح خسته حلقه زده و نفسهای گرم کوره را به آسمان وام میدهد. سمفونی عذابآور چکشها گاهی یکنواخت و گاهی خروشان است و این لابد نواییست از مقاومت و محنت و مرارت. گواهی بر این مهم که حیات در سختترین جای ممکن جریان دارد و از پس خستگی سر بر شانهها میگذارد.
و آهنگران همچون رسولان خاموش، در میانه آتش و آهن ایستاده و باوجود چهرههای سوخته، نگاهی روشن دارند به روزگار که نه عذر رمیدن دارد و نه عذر غنودن. پس هر ضربه، حکایتی است از گرسنگی، از تشنگی، از امید، از روزهایی که فردا را به سختی به جا میآورند و به دقیقه اکنون کارگران را تا آخرین قطره عرق مشایعت میکنند.
دم غروب در بازار آهنگران، پتکها به یکباره خاموش میشوند، اما گرما در دیوارهای دودگرفته بازار، جا خوش کرده و تبها هنوز پاشویه نشدند. و این کارگران هستند که با قامتهای کمانی و دستهای گداخته از فرط کار، به خانههای کوچکشان بازمیگردند تا دمی کنار دردانههای خود زندگی را به جا بیاورند و فردا دوباره به کورهها برگردند و شب را و روز را، هنوز را دوره کنند.
پدرم کارگر بود
مرد باایمانی
که هر وقت نماز میخواند
خدا
از دستهایش
خجالت میکشید…







