سمفونی پاستورال
- شناسه خبر: 60072
- تاریخ و زمان ارسال: 12 خرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

نسرین منتظری
در عمیقترین و دست نیافتنیترین لایه وجودمان، آن قسمت از روح که انظار پنهان است و حتی چشمها هم میتوانند در موردش روراست نباشند، چه میگذرد؟ هر تصمیم و اقدامی برای ما جنبهای ظاهری و اولیه دارد و نیز مغزی پنهان، که به خلقیات و حالات ما برمیگردد. اما زمانی که وجدانمان را قاضی میکنیم جنبه نهفته دیگری هم بر ما آشکار میشود. ما نیکی میکنیم برای خود نیکی، یا به لطف ایزد در بیابان امیدواریم. و یا چون جایی لطفمان را از عزیزی دریغ کردیم و همه خوبیهای بعد از آن را به جبران کملطفی سابقمان میگذاریم؟ حقیقت اعمال انسانی، این چنین در هم تنیده و متاثر از زندگی زیسته است و خواه ناخواه سرنوشت تاکنون ما بر اقدامات و انتخابهایمان اثری قطعی دارد. میتوان گفت درست و غلط در قلب تصمیمات انسانی معنایی ندارد و احتمالا همیشه بهترین تصمیم «مهربانی» است.
«آندره ژید» نویسنده شهیر فرانسوی از اثرگذاران ادبیات قرن بیستم محسوب میشود. مشابه اکثر آثار پس از رنسانس، رویکرد اصلی او در آثارش ستایش اخلاق و مذمت پیروی از هوای نفسانی است. این کتاب پس از کتاب «مائدههای زمینی» از اقبال زیادی میان خوانندگان برخوردار بود. نام کتاب، «سمفونی پاستورال» نام سمفونی شماره شش بتهوون است که به شادمانی انسان از همنوایی با طبیعت اشاره دارد. ژید در این کتاب روزنوشتهای کشیشی را نقل میکند که دخترکی نابینا و تعلیم ندیده را تحت سرپرستی خود گرفته و به او خواندن و سخن گفتن و شناخت را میآموزد و البته که گرفتار عشق او نیز میشود. دخترک زمانی که بیناییاش را بازمییابد جهان را آنگونه که کشیش برایش تشریح میکرد، نمییابد و این حقیقتی است که زندگی کشیش را ویران میسازد. دخترک، نمادی از همه ما انسانها است که شناخت واقعی حقیقت، سرنوشت و نگاهمان را به جهان یکباره تغییر میدهد.
در متن کتاب میخوانیم: «بیتابانه گفت: شما مدام میخواهید مرا آرام کنید. من این آرامش را نمیخواهم. شما از بیم این که من ناآرام یا غمگین شوم، مسائل زیادی را از من پنهان میکنید، چیزهای زیادی که من ازشان هیچ نمیدانم. راستش گاهی… صدایش پیوسته آرامتر میشد. ناگهان سکوت کرد، گویی از نفس افتاد. اندوهگین ادامه داد: «راستش گاهی تصور میکنم تمام خوشبختی و سعادتی که آن را وامدار شما هستم، بر پایه ناآگاهی بنا شده است. اما نه؛ اجازه بدهید به شما بگویم من چنین سعادتی را نمیخواهم. شما باید متوجه باشید که من…. من نمیخواهم این جوری خوشبخت باشم. میخواهم بدانم چیزهای بسیاری، چیزهای ناگواری هست که من نمیتوانم ببینم اما شما حق ندارید آنها را از من پنهان کنید. طی این ماههای زمستانی خیلی به این موضوع فکر کردهام. میترسم جهان به این زیبایی نباشد که شما قصد دارید به من القا کنید. میترسم نه تنها چنین نباشد، بلکه اساسا جور دیگری باشد. نیروی اندیشه و گفتارش چنان مرا متاثر کرد که تنها توانستم نگران و ترسان بگویم: «حقیقت این است که چه بسا انسان، جهان را درهم ریخته و زشت کرده است.»





