
تو را به نام کوچکت آواز میدهم!
امید مافی چهل سال است وقتی باران میبارد، چتر کهنه مشکیشان را برمیدارند و در خیابانهای خیس پا میگذارند و مدام قربان صدقه چشم و ابروی هم میروند. چهل سال است زمان در گوشهای ایستاده و تماشا میکند که چگونه عشق میتواند قد بکشد، سر به آسمان بساید و قلب دو نفر را به هم الصاق کند. آقای سیب و خانم انار که چهل بهار را کنار هم پشت سر گذاشتهاند، هنوز در نگاهشان تپشی ملموس وجود دارد که شبیه اولین روزهاست.آنها مشق عشقشان را هر روز از نو مینویسند، با خطی خوش و خوانا، بیآنکه کلمهای از متن حذف...


