لمس میمون
- شناسه خبر: 59245
- تاریخ و زمان ارسال: 31 اردیبهشت 1404 ساعت 07:34
- بازدید :

نسرین منتظری
هریپاتر خوانها با دنیای خیال و جادو آشنا هستند. دنیایی که در آن وردهای عجیب و غریب غیرممکنها را شدنی میسازند و با اشارهای مختصر، آنچه موجب تکدرخاطر شده، تبدیل به موجودی خندهدار و بامزه میشود. میتوان دروغگوها را همچون بادکنک باد کرد و به آسمان فرستاد یا آدمهای بداخلاق را به عروسک رقصان وسط فواره تبدیل کرد. وردهایی که شاید گاهی در موقعیتهای پیچیده زیر لب تکرارشان کرده باشیم به امید اینکه در دنیای واقعی هم عمل کنند. البته که اینطور نیست و در واقعیت برای حل مشکلات باید مذاکره کرد و گاه سازش نمود و گاه بر سر مسائلی چون کوه، ایستادگی کرد. شاید جادو و معجزه پناهگاه ماست که سختیها را تاب بیاوریم و فراموشمان نشود که اگر چه مشکلات با تکان دادن چوبهای هاگوارتزی حل نمیشوند اما لااقل میتوان به آنها خندید و زندگی را ادامه داد.
«آنالی اکبری» یکی از دهه شصتیهایی است که الگوهای زمانه را بهم ریخته و در دنیای تازهای که خود ساخته، قدم برمیدارد. او یکی از خیال پردازترین و شوخ طبعترینهای زمانه ما در ادبیات است و این نگاه طنز و سهلگیری نسبت به دنیا و مافیها در نمایش روزمرگیهای او در شبکههای اجتماعی هم جاریست. او در همه آثارش که عمدتا داستان کوتاه هستند، با نگاهی واژگون قصهسرایی میکند و داستانهایی را از خلال زندگی روزمره خلق میسازد. کتاب «لمس میمون» جدیدترین اثر وی، همانند آثار قبلیاش پر از موقعیتهایی است که در آنها وقایع زندگی روزمره از دریچه خیال نویسندهای خلاق بیان شده و افق جدیدی در مشاهده و قضاوت رویدادها به رویمان میگشاید. او در این کتاب داستانهای کوتاهی را ذکر کرده که در آنها با نگاهی تیزبینانه به عمق رویدادهای زندگی روزمره فرو رفته و مسائل را با وسواس منحصر به فردی موشکافی کرده است.
در متن کتاب میخوانیم: «همه انتظارش را داشتند؛ کسی از شنیدن خبر خودکشی نادره تعجب نکرد. زن چند روز بعد با اقدام به خودکشی ناموفق و ناشیانهای در کارنامه با لبخندی کمرمق و شانههایی افتاده به خانه برگشت. به همه اطمینان داد حالش خوب است و میخواهد زندگی تازهای شروع کند. یک بار دیگر در را به روی جهان بست و آن را جز برای حبیبه به روی کس دیگری باز نکرد. حبیبه زنی هفتاد و چند ساله بود. موهای سفید نازک و کم پشتش را پشت گوش زده بود و پیراهنی سیاه با گلهای ریز یاسی بر تن داشته، شبیه مادر بزرگهای مهربان و آراستهای بود که برای نوههایشان آب نبات و بستنی میخرند و دکمهی کنده شدهی پیراهنشان را میدوزند و شبها با لالاییای لطیف و آرامشبخش آنها را به گودال خواب میفرستند. حبیبه بستهی پارچهای قرمز کوچک را از نادره گرفت و با چهرهای بیحالت پرسید: مطمئنی؟ نادره مطمئن بود میخواست رنجی تازه را تجربه کند تا بلکه آن نگاه لعنتی زهرآلود، از سرش بیرون برود و بتواند صحنه جان دادن حمید را از یاد ببرد».




