
یادی از ژیانهای خاموش!
دهه شصت هنوز از آرشیو ذهنمان نگریخته. سالهایی که شهر نفسی راحت میکشید و هر کوچه تنها میزبان دو سه خودرو بود که مانند غریبههای محجوب، کنار دیوار میایستادند و فضای زندگی را قرق نمیکردند. خیابانها در خدمت شهروندان بودند، نه در خدمت ماشینها. کودکان فوتبال بازی میکردند، زنان پتوهای پشمی میبافتند و پیرمردان بر سکوی درگاهها لم میدادند و خاطره تعریف میکردند. ما شهر را با پای پیاده میشناختیم و صدای زنگ دوچرخههای خورجیندار از پشت سر میرسید و هیاهوی دستفروشان دورهگرد، نوید آمدن روزهای زعفرانی را میداد. بوی بربری تازه از نانوایی محله میآمد و رهگذران بدون ترس...






