ما شب چراغ نبودیم!
- شناسه خبر: 65618
- تاریخ و زمان ارسال: 8 شهریور 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

پیرمرد به عکس سیاه و سفید بانویش بر سینه دیوار خیره شده و چشمانش جیرانی شده است، اما اشکی فرو نمیریزد. انگار چشمه چشمهایش خشکیدهاند، درست شبیه امیدهای خشکیده و سترونش. مرد در پیرانه سری به این میاندیشد که زندگی تنهایی، کم از مرگ ندارد؛ چرا که مرگ بیهوا میآید و میرود، اما تنهایی، همچون مهمانی ناخوانده در شب، روز و هنوز پابرجا میماند و روح را چون خوره میخورد. او چشمانتظار است. چشمانتظار زنگ تلفن، یا خبری که بگوید بچهها آمدهاند تا احوالش را بپرسند، اما… روزها از پی هم میگذرند و هیچ خبری به گوش نمیرسد. پیرمرد تنها صدایی که میشنود، تیک تاک ساعت دیواری است که ثانیهها را با ضربانِ قلبِ تنهاییاش هماهنگ میکند.
در این تنهایی مفرط، زمان برای مردی که حوصله خودش را ندارد و از چشم دوختن به انتهای کوچه خسته شده، بیمعنا شده است. شب و روز به هم میآمیزند و زندگی به کندی میگذرد و هر ثانیه به ساعتی بدل شده لامصب… اینگونه است که او دمادم در انتظار لحظهای است که یک نفر درب کلوندار خانهاش را به صدا درآورد و با یک جعبه کیک یزدی و کمی رازیانه سراغش را بگیرد، اما هزار حیف که این انتظار، هیچگاه به پایان نمیرسد.
در این دنیای غدار، زندگی برای برخی، همچون رودخانه خروشانی جاری است و برای برخی دیگر، همچون برکهای راکد که به تدریج به نسیان سپرده میشود و لابد به همین دلیل ساده پیرمرد، در سکوت تنها مانده است. تنهای تنها با خاطراتی که مثل پناهگاه واپسینش هستند و با این فکر که عزلت و عسرت، آرام آرام جانش را میستانند. الفاتحه!
من به خانه آمدم
و دیدم
که عشق چگونه
چگونه فرو میریزد
و قلب در اوج
رها میشود
و بر کف باغچه میریزد
مرا دریاب
ما شب چراغ نبودیم
ما در شب باختیم!







