
پیماننامههای روی آسفالت!
دنیای کودکان، گنجی است که خود از وجودش بیخبرند. مانند گلی که نمیداند عطرش چگونه شیدا میکند. آنها برای دوست داشتن شرط و شروطی نمیگذارند، کسی را به خاطر ثروت پدرش نمیخواهند و کسی را به خاطر لباس کهنهاش پس نمیزنند. آنها با دستهای کوچکشان، پیماننامههایی میبندد که نه بر کاغذ، که بر رملهای داغ ساحل و پوست درختان کهن نوشته میشود. پیمانهایی برای تقسیم یک بستنی گاززده، برای نجات یک گربه بیپناه، یا برای فتح یک قلعهی ماسهای که موج بعدی دریا محکوم به نابودیاش است. … و چه زیبا میسازند این جهان موازی را در دلِ جهانِ خاکخورده...




