دریغا که خانه دیگر خانه نیست!
- شناسه خبر: 65765
- تاریخ و زمان ارسال: 11 شهریور 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
آشیانه دیگر مأمن آرامش و آسایش نیست. آشیانه تنها خاطرهای است فرسوده، با درب چوبی کلونداری که از فرط کهنگی، شکافی به قامت نگاه زن برداشته است.
سالها گذشته. سالهایی طویلتر از مسیر کوچه پسکوچههای فراموش شده و حالا او ایستاده آن سوی همان در چوبی. پاهایش چون ریشههای درختی که از خاک کنده شده، سست و بیقرار بر زمین محله قدیمی میلرزد. دستش را پیش میبرد تا کلون را به صدا درآورد، اما روزگار مجوز نمیدهد و سایههای رنگ باخته، خاطرات مُطنطن را در تنگی سینهاش به پرواز در میآورند.
از میان شکاف در خم میشود و به درون حیاط کودکیها مینگرد: حوض کوچک مرمرین، دیگر آبی در خود ندارد و تنها بستری است از برگهای خشک آخر تابستان. آن طرفتر، پلههای آجری که روزی با پای برهنه از آنها بالا و پایین میرفت، زیر خزهها پنهان شده است و درخت انار قدیمی، کهنسالتر و خمیدهتر از گذشته کز کرده است، با برگهایی یائسه یادآور روزهای شیرین. شمیم یاس کهنهای که از گوشه حیاط به مشام میرسد، پردههای زمان را کنار میزند تا بانوی برنا کودکیاش را دید بزند، با دامنی گلدار و گیسهایی بافته، که دنبال توپش به این سو و آن سو میدود. صدای خندههایش از لابهلای برگهای درخت انار میپیچد و در هیاهوی سالهای دور محو میشود.
آب شور، آرام و بیصدا از چشمانش سرازیر میشود و مویهای از جنس حسرت بر گونههایش روان میگردد. از عمق جان آه میکشد و حسرت میخورد. حسرت روزهایی که دیگر بازنمیگردند. حسرت آدمهایی که دیگر نیستند. حسرت خودش که دیگر آن دختر کوچک نیست.
این بار در را بغل میکند؛ چنان چون که مادربزرگش را در آغوش گرفته باشد. اما در بسته است و قفلی زنگزده بر خاطراتی که پشتش مدفون شدند، دیده میشود.
بانوی جوانتر از شمعدانی و شمشاد، تنها بازمانده کشتی شکستهای است که به ساحل گذشتهاش رانده شده، اما دیگر نه از کشتی نشانی مانده و نه از ساحل. تنها امواج خروشان یادهاست که او را با خود به دوردست میبرد و این درد کمی نیست. دردی به درازنای سالهایی که تمام شدند، پرندگانی که هجرت کردند و خرزهرههایی که دیوانه شدند.
سعی کن با همه چیز کنار بیایی
فرار نکن
زمین به شکل احمقانهای گـِرد است…







