
یاداشت


قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟
امید مافی ما با چشمهای از حدقه درآمده داشتیم دود چراغ میخوردیم و نیشتر بر حباب کابوسهایمان میزدیم که سردبیر با نان خامهای و ریواس وارد مهآلودترین تحریریه این حول و حوش شد و خبر رسیدن روز خبرنگار را به خدایان نسیان و عصیان و طغیان داد. ما داشتیم مداد رنگیهایمان را میتراشیدیم و دهل در گلو ترانههای خراباتی را میخواندیم که مدیرمسئول چنان گهوارههایمان را تکان داد که جوجههای چلچله در حنجره شروع به دستافشانی کردند و چنان پایکوبی که بیا و ببین. از شما پنهان نیست بُق کردن و حناق گرفتن و غسل تعمید گرفتن در تشت واژهها،...

پشت یک خبر، خبرهای زیادی است…
مرتضی رویتوند تقریبا همه سختترین شغل جهان را کارکردن در معدن میدانند و در مورد جایگاه دوم، بحث بسیار است؛ شاید مربیگری فوتبال، شاید فضانوردی و شاید هم بیکاری! اما یکی از گزینههای مهم، پیشه خبرنگاری است. که به نظر برخی شغل سادهای است و به نظر برخی دیگر شغلی پیچیده. همین شغل سخت و البته پیچیده، تاریخچهای طولانی دارد. از همان دوران غارنشینان، این پیشه وجود داشت. مثلا یک روز «راموندینو» خنجر «میراکو» را بیاجازه برداشت. میراکو هم بر دیوار غاری نوشت: «راموندینو دزد است». این در واقع اولین خبر تاریخ است. شاید این خبر چندان ارزش خبری نداشت...
رفیق قدیمی
حسن لطفی گمانم نسلی که من در آنم و در قزوین به میانسالی و کهنسالی رسیده بیشاز دیگران از اینکه روزنامه ولایت به نمره ۵۵۵۵ رسیده شاد میشود. چرا که روزگار ارج و قرب نشریات کاغذی را دیده. زمانهاش، زمانه فضای مجازی و فیس بوک و اینستا و واتساپ و چه و چه و چه نبوده ! خبر و داستان و شعر را با لمس کاغذ میخوانده. آن هم کاغذهایی با رنگهای مختلف. گذشته از این نسل، روزنامه ولایت برای من و تعدادی از رفقایی که قد دانستههای هنریمان در ولایت بلندتر شد و ولایت برایمان پاتوق بود (پاتوق که...

ما همه در عکس سیاه بودیم!
امید مافی زن داغدار و مشکی جامه آن سوی کانال آب ایستاده و بخت سیاه خودش را لعنت میکند. آب، بیرحم و خنک، پسرش را بلعیده است. پسرک که پول استخر نداشته، در آبهای رایگان شهر جان داده است. حالا مادر، بیجانتر از جسد پسر، به موج های کوچک خیره شده و انتظار دارد آب، فرزندش را پس دهد؛ همان گونه که فقر، او را گرفت. باد، موهای ژولیدهاش را پس میزند، ولی غم را نه. غم سنگینتر از آن است که باد بتواند جابهجایش کند. کفشهای کهنهاش در گل فرو رفته، گویی زمین هم میخواهد او را ببلعد؛ همانگونه...

اولین دیدار با روزنامه ولایت کنار دکه روزنامهفروشی
پرستو سال ۱۳۸۵ بود که کنار یک دکه روزنامهفروشی ایستاده بودم و چشمم به روزنامه ولایت افتاد؛ اولین بار بود که آن را میدیدم و احساس خوبی داشتم؛ انگار با بخشی از هویت شهرم آشنا شده بودم. از همان زمان، خواندن ولایت به بخشی از برنامه روزمره من تبدیل شد و حالا دیگر روزی نمیگذرد که نگاهی به آن نیندازم. تقریبا همیشه اولین صفحهای که باز میکنم، صفحهی اخبار و حوادث است؛ برایم بسیار جالب است بدانم در شهر و اطرافم چه اتفاقهایی رخ داده است. این صفحه برای من فقط یک گزارش خبری نیست؛ بلکه مانند آینهای است که...
چالشهای هوش مصنوعی در ایران
دکتر اباذر کریمی پنابندانی ـ عضو آکادمی علوم اروپا و متخصص هوش مصنوعی در دنیایی که هوش مصنوعی به قلب اقتصاد، سلامت، امنیت و حتی فرهنگ کشورها نفوذ کرده، ما هنوز درگیر این پرسش اولیهایم که «چه کسی مسئول توسعه هوش مصنوعی در ایران است؟» واقعیت تلخ این است که ایران در رقابت جهانی هوش مصنوعی تقریباً جایگاه روشنی ندارد. این در حالی است که کشورهای منطقه، از امارات و عربستان گرفته تا ترکیه، در حال سرمایهگذاریهای میلیارد دلاری در این حوزه هستند. کافی است بدانید عربستان سعودی بیش از ۲۰ میلیارد دلار بودجه برای توسعه هوش مصنوعی تا سال...

سی سال با «ولایت»
از انشای سوم دبستان تا تورق روزانه آرش لاهیجی ـ فرهنگی و هنرمند برای من همهچیز از انشای سوم دبستان شروع شد؛ موضوع انشا: «میخواهید در آینده چهکاره شوید؟» آن روز نوشتم دلم میخواهد صاحب یک روزنامه محلی شوم؛ از کودکی از طریق خانوادهام با مطبوعات آشنا شده بودم و علاقه به روزنامهنگاری از همان روزها در وجودم ریشه دواند. پاییز سال ۱۳۷۴؛ نخستین هفتههای ورودم به قزوین، با نشریهای آشنا شدم که بعدها بخشی از زندگیام شد «هفتهنامهی ولایت»، نامی که برای نخستینبار از زبان پدر مرحومم شنیدم و اولین شماره را همان روزها از کیوسک پارک لاله شهر...
شکوه روزنامهنگاری در ولایت
آرزو سلخوری ـ خبرنگار روزنامه ولایت پنجهزار و پانصد و پنجاهوپنج شماره… حتی نوشتن این عدد لرزهای به دست میاندازد؛ مثل ایستادن روبهروی بنایی تاریخی که با خشتهای عزم، شوق و شبزندهداری ساخته شده است. شماره ۵۵۵۵ روزنامه را که مینویسیم، حس نوشتن تاریخ داریم؛ عددی که خودش یک سند است ـ نه فقط برای ما، بلکه برای همهی کسانی که روزگاری بخشی از این تحریریه بودند یا هنوز هم با جان و دل قلم میزنند، دوربین میچرخانند، تیتر میسازند و صفحه میبندند. من فقط چهار سال است که اینجا هستم؛ کنار نسلی از روزنامهنگارانی که با سختافزارهای ابتدایی اما...
ولایت، جایی برای خاطرهها و قرارهای ناگسستنی
شماره ۵۵۵۵، فقط یک عدد نیست؛ ایستگاهی است برای مرور دوستیها، دلتنگیها، و آن لحظههای سادهای که نام ولایت در گوشهای از زندگیمان نقش بسته. برای بعضی، آغاز این رابطه در کوچهای قدیمی، کنار یک دکهی کاهگلی بوده؛ برای بعضی دیگر، لابهلای آگهیهای کاریابی یا میان یادداشتهای فرهنگی. اما آنچه همه را به هم پیوند میدهد، نه کاغذ و چاپ، بلکه احساس اعتماد و انس با یک صدای محلی است. این صفحه، به احترام همین صداها بسته میشود؛ با امید به اینکه در شمارههای بعدی هم، شما بنویسید، بخوانید، و ما روایتگر صداقت و حافظهی جمعی یک شهر باشیم.
