به خاطرهِ اعتمادی نیست
- شناسه خبر: 58879
- تاریخ و زمان ارسال: 27 اردیبهشت 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

نسرین منتظری
از دیرباز قرار بود گذشته چراغ راه آینده باشد. قرار بود در مسیری که آمدیم، به پشت سر نگاه کنیم تا گامهای بعدی را با یقین و اطمینان بیشتری برداریم. اما چه شد که بشر هرگز از گذشته درس نگرفت؟ چرا ما دائم اشتباهات قبلی را در صورتهای جدید مرتکب میشویم؟ ایراد از بشر است یا واقعاً گذشته آن چنان که همیشه میگفتند معلم خوبی نیست؟ اکنون در دورهای از تاریخ هستیم که فجایع و بلایا لحظه به لحظه به ما نزدیکتر میشوند و ما را در قلمروی ناچیزمان محدودتر میکنند. اگر تا پیش از این، بیماری دههها و سدهها سل و وبا و آبله بود، بیماریهای عصر ما «خستگی از شفقت و سندروم آسیب شلاقی» هستند. ما ساکنان بخشی از تاریخیم که روانمان هر روز زیر بار اخبار و ماجراهای دور و نزدیک فرسودهتر و آسیبپذیرتر میشود، اخلاقیات زیر سایه تاریخ و مصائب عصر حاضر مدام دگرگون میشوند، اخبار بد هر لحظه از همه نقاط جهان به سفرههایمان سرازیر میگردند و همه اینها این چرخه آسیبدیده را فشلتر از همیشه میکند. در همه فجایع دور و نزدیک الگویی تکرارشونده و آخرالزمانی دیده میشود که ما آدمهای خسته از همدلی مدام را به سمت رفتار یکسانی سوق میدهد؛ کنارهگیری از اخبار و دنیایی که پایانش اتفاقا نه دفعتی و با ضربهای مهلک، که از قضا مثل سرعت عادت کردن ما آدمیان کند و پیوسته است. کنارهگیری و ایستادن بر کرانه چرا که «نمیشود دائم ترسید. آدم نمیتواند. زمان میگذرد و زندگی عادی دوباره شروع میشود و اگر چه هیچ چیز در امان نیست لیکن همه چیز رو به راه است».
کتاب «به خاطره اعتمادی نیست» مجموعهای جستار به قلم الیزا گبرت است. این کتاب شرحی است در معرفی و ریشهیابی تناقضات عواطف و رفتارهای انسانی در عصر حاضر و همچنین راهنمایی برای این همهگیری تعارضات اخلاقی در عصر حاضر. سبک کتاب، جستار، سبک پرطرفداری از متن است که در قالبهای قبلی ادبیات نمیگنجد. جستار متنی سیال است که خط فکری نویسنده را از نقطه شروعی در شرق تا پایانی دوردست در غرب ادامه میدهد. جستار شبیه خیال آدمی است که از جایی آشنا و نزدیک شروع میشود و پایانش جایی در دوردستهای امید و آرزوست. دقیقا شبیه پایان کتاب که با آرامشی دلگرم کننده همراه است. احساسی از جنس «بسیار خب، پس من در همه اینها تنها نبوده و نیستم.»
در متن کتاب میخوانیم: «ایزابت رزنر در کتاب کافه بازمانده مینویسد: وقتی از بازماندگان فاجعهی جنگ جهانی میخواستم داستانشان را برایم بگویند، میدیدم چهرهشان با شنیدن این کلمه یک لحظه در هم میرود. انگار که کلمه «داستان» اشارهای تلویحی به چیزی ساختگی داشته باشد، یک جور قصه پریان. نیایش چرنوبیل شبیه مجموعه داستانی نیست که بعد از اتمامش ساختاری به آن تحمیل شده باشد. صرفاً گفتههای مردمی است که حرف میزنند و تجربهشان را تعریف میکنند. خیلیها از علاقهشان به شوخی میگویند: «از گریه خوشم نمیآید. دوست دارم لطیفههای جدید بشنوم. یک لطیفهی خوب «زن اوکراینی توی بازار سیبهای سرخ و درشت میفروخت. بازارگرمی میکرد و میگفت «بدو بیا بخر! سیب چرنوبیل دارم یکی بهش گفت «عزیزم جار نزن این سیبها از چرنوبیل اومدن این جوری کسی نمیخردشون». و او جواب داد: «باورت نمیشه، خیلی هم خوب میخرن. همه دارن برای مادرزن و مادرشوهر و رئیسشون از این سیبها میخرن!» و چون چرنوبیلیها دوست ندارند دل مشغول گذشته باشند».



