خاطرات سبز در میدان خاکستری!
- شناسه خبر: 59150
- تاریخ و زمان ارسال: 30 اردیبهشت 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
روزگاری اینجا سبزترین میدان دنیا بود و نفسهای شهر جاری. وعدهگاه عاشقانی که در سایهسار درختانش قرار میگذاشتند، جوانانی که در معبری از غریو به پیشواز زندگی میرفتند، بازنشستگانی که زیر آفتاب ملایم بهاری، قصههای قدیم را مثل تسبیح میشمردند و میانسالانی که در پیرامونش عکسی به یادگار میگرفتند و شور خود را به شوق مرکزیترین نقطه شهر الصاق میکردند.
سبزه میدان، روزی قلب تپنده قزوین بود و دستان اشتیاق خود را به سوی شهروندان دراز میکرد. جایی که هر سنگفرشش خاطرهای پرمخاطره را در سینه داشت و هر سایهاش رازی را پنهان میکرد.
حالا اما باد تنها مشتری این میدانِ تهی از جذابیت است که زبان خشکیده به کام اندر کشیده خموش. اینجا که درختان کهنسالش با همه نامهربانیها هنوز ایستادهاند، اما انگار دیگر حرفی برای گفتن ندارند. اینجا که نیمکتهای قدیمی، خالی از هیاهوی شیرینِ دیدارها شده، فوارهها سوگمندانه فروچکیده و تَلبیس نامدیران را در بهت و حیرت به نظاره نشسته اند.
شاید هنوز هم گاهی کسی زیر سایه درختی بایستد و به یاد بیاورد که روزی اینجا کسی با یک بغل رز صورتی منتظرش بوده. شاید هنوز هم کسی از پشت پنجرههای قدیمیِ خانههای اطراف، نگاهی به این میدان بیندازد و بغضی فروخورده را قورت دهد. اما حقیقت این است که سبزهمیدان دیگر آن جایِ شورانگیز گذشته نیست، و فضاحت دستیابی به فصاحت تکیدهاش کرده تا به عکسی زیرخاکی با رنگهای پریده بدل شود و تشنه کام دیدارها و کلامها بماند.
آری اینجا روزی سبزهمیدان بود. وعدهگاهی که به لطف مدیرانش!! روح خویش را به دست باد سپرد و در گذر زمان به متروکترین جای دنیا بدل شد… و این لابد سرنوشت همه مکانهای خاطرهانگیز شهری است که روزی هیمنهای داشت و روزی دیگر شکسته و خسته به مرور گذشته شیرین خویش قناعت نمود و دوره کرد شب را و روز را، هنوز را…
به جُستجوی تو
در معبرِ بادها میگریم
در چارراهِ فصول،
در چارچوبِ شکستهی پنجرهای
که آسمانِ ابرآلوده را
قابی کهنه میگیرد.
به انتظارِ تصویرِ تو
این دفترِ خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟






