قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟
- شناسه خبر: 64331
- تاریخ و زمان ارسال: 18 مرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
ما با چشمهای از حدقه درآمده داشتیم دود چراغ میخوردیم و نیشتر بر حباب کابوسهایمان میزدیم که سردبیر با نان خامهای و ریواس وارد مهآلودترین تحریریه این حول و حوش شد و خبر رسیدن روز خبرنگار را به خدایان نسیان و عصیان و طغیان داد. ما داشتیم مداد رنگیهایمان را میتراشیدیم و دهل در گلو ترانههای خراباتی را میخواندیم که مدیرمسئول چنان گهوارههایمان را تکان داد که جوجههای چلچله در حنجره شروع به دستافشانی کردند و چنان پایکوبی که بیا و ببین.
از شما پنهان نیست بُق کردن و حناق گرفتن و غسل تعمید گرفتن در تشت واژهها، لختی تعطیل شد وقتی عظیمترین صاحب امتیاز سیاره سفله از لای انگشتان حروف سربی روز خبرنگار را شادباش گفت تا باور کنیم در شهری که شهردارش بر سر نفس کشیدن اجباری، منت بر سر شهروندانش میگذارد و فلان مدیرش به خاطر دو کلمه حرف حساب دنیا را روی سرش میگیرد و ایبسا در خلوت و جلوت آرزو میکند سر به تن خبرنگار جماعت نباشد، هنوز میتوان در هوای لزج یک روز مردادی، به بلوط گیسوان یار فکر کرد و برای نگار یک بغل تیتر و لید اکلیلی فرستاد و به چیزهای خوب فکر کرد.
باور کنید اصلا مهم نیست که برخی مسئولان در این شهر رنگ دارچین را از رنگ لوگو تشخیص نمیدهند و چاپ هر روزه خبرها و عکسهایشان را وظیفه ما گردن شکستگان خسته جان میدانند. اصلا مهم نیست که کلیددار بلدیهاش به مراعات بینظیر لبان قزوین لبخند تحویل نمیدهد و هر شب برای دیدن چنارهای ونک به بالا طی طریق میکند. ما دلخوشیم به همین تبریکهای نصف و نیمه و همین گعدهها و سرودهای سوزناک. حتی اگر در قامت منزویترین قلم به دست این بلاروزگار در روز خودمان هم از پستوی تنهایی بیرون نزنیم و خبرش را از هیوا بگیریم.
هر چه بود تمام شد و رفت. تا هفده مردادی دیگر کی مرده، کی زنده؟ وقتی ابری باران زا به مژههایمان گیر کرده، دلمان چنگ میخورد و ناخنهایمان را میجویم، بگذارید چلتیکهمان را بنگاریم و راس وقت مقرر به دست حاجی و بانوی سردبیر برسانیم و نان در بزاق واژهها تَر کنیم که به قول سلطان صاحبقران به راستی که همه چیزمان به همه چیزمان میآید.
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه.
گر چه میگویند: «میگریند روی ساحل نزدیک، سوگواران در میان سوگواران»
قاصد روزان ابری، داروگ!
کی میرسد باران؟








