شکوه روزنامهنگاری در ولایت
- شناسه خبر: 64147
- تاریخ و زمان ارسال: 14 مرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :
آرزو سلخوری ـ خبرنگار روزنامه ولایت
پنجهزار و پانصد و پنجاهوپنج شماره…
حتی نوشتن این عدد لرزهای به دست میاندازد؛ مثل ایستادن روبهروی بنایی تاریخی که با خشتهای عزم، شوق و شبزندهداری ساخته شده است.
شماره ۵۵۵۵ روزنامه را که مینویسیم، حس نوشتن تاریخ داریم؛ عددی که خودش یک سند است ـ نه فقط برای ما، بلکه برای همهی کسانی که روزگاری بخشی از این تحریریه بودند یا هنوز هم با جان و دل قلم میزنند، دوربین میچرخانند، تیتر میسازند و صفحه میبندند.
من فقط چهار سال است که اینجا هستم؛ کنار نسلی از روزنامهنگارانی که با سختافزارهای ابتدایی اما ارادهای ستودنی، روزنامه را در روزهای بیرسانه به دست مردم رساندند، روزهایی که برای گرفتن مجوز باید کارتهای حافظه را به سختی تا تهران میبردند و صفحهبندی تا صبح، دستی انجام میشد.
حالا اما روزنامهی ولایت، با همهی پوستاندازیها و چالشهای تکنولوژی، هنوز ایستاده است؛ به زبان مردم، برای مردم، در کنار مردم.
چهار سال من، در دل روزنامهای گذشته که خیلی پیشتر از من متولد شده؛ نه در دفترهای امروزی، نه با اینهمه کامپیوتر و اینترنت، بلکه در ذهن و عزم یک فرماندار جوان که میخواست شهری را از بیخبری نجات دهد.
موسوی، مدیرمسئول روزنامه، از آن روزها میگوید؛ روزهایی که در قزوین هنوز حروفچینی سربی بود، مجوز را با زحمت گرفته بودند اما دستگاه چاپ نداشتند.
با ماشین IBM تایپ میکردند، طراحیها دستی بود، زینکسازی پنج ساعت طول میکشید و مردم برای خرید روزنامه صف میکشیدند.
اینجا، جایی است که روزنامه با قرض ۱۵۰ هزار تومانی از آیتالله باریکبین متولد شد؛ جایی که موسوی با صدای بلند میگوید: ما فقط یک کامپیوتر داشتیم! نه برای هر خبرنگار. نه برای هر بخش. فقط یکی، برای کل شهر!
امروز اما همهچیز با سرعتی سرسامآور تغییر کرده است، تکنولوژی بهشکل انفجاری رشد کرده، هوش مصنوعی در خدمت رسانهها آمده و سرعت تولید و انتشار خبر، تصوری از روزهای گذشته باقی نگذاشته است؛ صفحهآرایی، ویرایش، و حتی تحلیلها دیگر نه با ساعتها و روزها بلکه در دقیقهها و ثانیهها انجام میشود.
من حالا اینجا هستم، جایی که قلمم آزادانه میچرخد و میتوانم مطمئن باشم که حرفهایم شنیده میشود، جایی که ارزش رسانه را میدانند و برای آن میجنگند؛ جایی که خبرنگار، فقط تولیدکننده محتوا نیست، بلکه حامل اعتبار و مسئولیت است.
اینجا، همه با آستینهای بالا زده و عزمی راسخ در میداناند، در روزگاری که خیلیها از افول روزنامهها حرف میزنند، ما با ایمان و اراده، هر روز روزنامه منتشر میکنیم و هنوز ایستادهایم.
چهار سال من، در مقایسه با این پنجهزار شماره شاید یک برگ باشد؛ اما برگی است که به آن افتخار میکنم. چون در همین چهار سال یاد گرفتم که روزنامه حافظهی شهر است، آیینهی مردم، دردها و امیدهایشان.
این روزنامه، سالها تنها رسانه مکتوب استان بود. بعدتر «حدیث» آمد، «مینودر» منتشر شد، صداوسیما جدیتر شد، شبکههای اجتماعی فوران کردند؛ اما ولایت، آرام و پیوسته، هر روز منتشر شد! هنوز هم میشود؛ بدون برگشتی، بدون تعطیلی.
گاهی فکر میکنم ما فقط وارثان گذشته نیستیم، نگهبانان آیندهایم؛ کسانی که روایت ناتمام نسل پیش را باید ادامه دهند، ما فقط یک شماره دیگر را منتشر نمیکنیم؛ ما حافظهی این شهر را ثبت میکنیم.
وقتی شماره ۵۵۵۵ را میبینم، یادم میآید که روزی روزگاری، کسی همینجا شب تا صبح حروفچینی میکرد، از تهران زینک میآورد و چشمانتظار صبحی بود که مردم بیایند، روزنامه را بخرند و بخوانند.
ما امروز همانهاییم؛ با ابزارهای تازهتر، با واژههایی متفاوتتر، اما با همان قلب، با همان عشق، و با همان باور که:
مردم، هنوز تشنه دانستناند…
امروز که شماره ۵۵۵۵ را جشن میگیریم، به همهی آنهایی فکر میکنم که پیش از ما اینجا بودند؛ به تمام نسلهایی که از یک ستون با نوار مغناطیسی شروع کردند و ما را تا اینجا رساندند و امیدوارم نسل بعدی هم، وقتی از ما یاد میکند، بگوید: «اینها هم، برای حفظ شعلهی روزنامهنگاری شهرشان، چیزی کم نگذاشتند.»






