رفیق قدیمی
- شناسه خبر: 64258
- تاریخ و زمان ارسال: 15 مرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :
حسن لطفی
گمانم نسلی که من در آنم و در قزوین به میانسالی و کهنسالی رسیده بیشاز دیگران از اینکه روزنامه ولایت به نمره ۵۵۵۵ رسیده شاد میشود. چرا که روزگار ارج و قرب نشریات کاغذی را دیده. زمانهاش، زمانه فضای مجازی و فیس بوک و اینستا و واتساپ و چه و چه و چه نبوده ! خبر و داستان و شعر را با لمس کاغذ میخوانده. آن هم کاغذهایی با رنگهای مختلف. گذشته از این نسل، روزنامه ولایت برای من و تعدادی از رفقایی که قد دانستههای هنریمان در ولایت بلندتر شد و ولایت برایمان پاتوق بود (پاتوق که عصر دوشنبه یا سهشنبه یا چهارشنبه) در آن جمع میشدیم. داستان میخواندیم و مشق رفاقت میکردیم. صبور بودیم. ادعای عقل کلی نداشتیم. گاهی وقتها هم اگر پشت سر هم حرفی میزدیم به خاطر طعم دلچسب غیبت بود. بعدش هم فراموش میکردیم چه گفتیم و چه شنیدیم. از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد بدجور دلتنگ آن روزها هستم. هر چند در آن روزگار تیغ سانسور برندهتر بود و محدودیتها بیشتر، اما نمیدانم در آن روزگار چه بود که آن سختیها را تاب آوردیم. آدمی است و خصلت انعطاف! البته همه اینطور نیستند. آن زمان هم نبودند. سفتتر بودند. خودشان ماندن؛ یا شکستن یا شکسته شدند یا راه درویشی و عزلت پیش گرفتند. من و جمعی اینطور نبودیم. دانسته بودیم برای ماندن باید گاهی عقب کشید، گاه به ساز دیگران رقصید گاه… ولش کنیم.
برخورد کردم به عدد ۵۵۵۵ که از وقتی تبلیغ مسابقهاش را دیدهام حالم بهتر شده است. نه اینکه حالم خوب نباشد؛ که هست. اروپای زیبا و تقریبا همه چیز سر جایش، باشی. نه برقی برود و نه ترافیک آزاردهنده و آلودگی باشد. هوا آلوده نباشد (حداقل در سوئدی که هستم و در تابستان هم بارانهایش کیفور میکند و ابرهای آسمان را زیباتر میکند) از آن مهمتر نوه گلت را ببینی و کیف کنی. کیفی مثل عدد ۵۵۵۵ برای ولایت. گمانم میشود گفت این شماره برای عبدالعظیم موسوی و امثال من حکم نوه دارد. امیدوارم به نتیجه هم که گمانم به شماره ۷۷۷۷ است برسیم. باشیم و ببینیم.
قصدم شرکت در مسابقه نیست. اهل شرکت در هیچ مسابقهای نیستم. شاید از ترس باخت! اما سوالهای مسابقه را ته همین نوشته که در ذهنم ادای احترام به سن و سال ولایت و همت مدیر مسئولش و تلاش سردبیر فعلی و همه سردبیران است که پای این نشریه ایستادند. (گلدان برای من حسن شکیبزاده است که اولش فکر میکردم از نظر فکر با هم فرسنگها فاصله داریم اما بعد فهمیدم که اینطور نیست و آزادگی آدمها را با کیلومترها فاصله به هم نزدیک و نزدیکتر میکند. البته حسن طاهرخانی هم توی ذهنم جایگاه ویژهای دارد. شاید بخاطر اینکه رفاقتی که داشتیم باعث شده بود یکهتازی کنیم و….)
اما پاسخ سوالها: اولین باری که ولایت را دیدم یادم نیست. آدم فقط زمانی یکی را یادش میماند که وصل عشق در یک نگاه باشد. در مورد من این روزنامه فعلی و هفتهنامه سالهای شصت و چهار به بعد فقط بهانهای برای دیده شدن توسط نوشتههایم بود. پس اولین بار یک یا دو هفته قبل از چاپ، داستانی را نوشتم و در آن چاپ شد. داستانی که پایم را به دکههایی که روزنامه ولایت را توزیع میکردند باز کرد و شد رفیقم. بعدها هم که شدم عضوی از این خانواده.
دروغ نمیتوانم بگویم ولایت را به قول مهدی وثوقنیا از ته میخواندم تا به صفحه هنرش برسم. البته آن اوایل صفحه هنر ثابت نداشت. اما چون عبدالعظیم موسوی خودش نویسنده و اهل هنر بود کمکم صفحه شعرش با امیر عاملی و هنر و ادبش ثابت شد و…
از خیر پاسخ دادن به بقیه سوالها میگذرم تا اگر هم خانم اسماعیلی و همکارانش فراموش کردند نروم توی جمع مسابقهدهندگان. البته دروغ نگویم. فکر کنم میخواهم کیف در آغوش کشیدن نوه را این روزهای آخر سفر از دست ندهم. نوه کاغذی را هم وقتی برگشتم به دست خواهم گرفت. امیدوارم بیحوصلگی، گرما و قطع برق و کمبود آب و هزار مشکل دیگر نویسندگان خوب استان را بیحوصله نکرده باشد و مطالبشان را در شماره ۵۵55 بخوانم. قول میدهم این بار نشریه را از صفحه اول بخوانم.




