
بیوهگیات را به تعویق بینداز بانو!
امید مافی مسخ شده بود. حرف نمیزد. رنج خنج میزد بر تار و پود خستهاش. به غار تنهاییاش پناه برده بود. شب زمستانی به لیلهالقدر شبهای حزنآلودش بدل شده بود. گفت: ما نیز به گرانی اعتراض داشتیم، اما اخلالگر نبودیم. آن شب مهرداد بیرون رفت تا برای سالگرد ازدواجمان کیک بخرد. رفت تا با یک بغل رز صورتی برگردد تا کنار هم جشن کوچکی بگیریم. رفت اما هرگز برنگشت. این واگویههای بانوی جوانِ پا به ماهی بود که به گفته خودش باید با بیوه مرگیاش تا آخرین نفس بماند و حسرت بوسهای عاشقانه را با خود به گور ببرد. زنی...


