بیوهگیات را به تعویق بینداز بانو!
- شناسه خبر: 75977
- تاریخ و زمان ارسال: 30 دی 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
مسخ شده بود. حرف نمیزد. رنج خنج میزد بر تار و پود خستهاش. به غار تنهاییاش پناه برده بود. شب زمستانی به لیلهالقدر شبهای حزنآلودش بدل شده بود.
گفت: ما نیز به گرانی اعتراض داشتیم، اما اخلالگر نبودیم. آن شب مهرداد بیرون رفت تا برای سالگرد ازدواجمان کیک بخرد. رفت تا با یک بغل رز صورتی برگردد تا کنار هم جشن کوچکی بگیریم. رفت اما هرگز برنگشت.
این واگویههای بانوی جوانِ پا به ماهی بود که به گفته خودش باید با بیوه مرگیاش تا آخرین نفس بماند و حسرت بوسهای عاشقانه را با خود به گور ببرد. زنی که تنش زخمیِ شمال نگاه مردی بود که با هیچکس سر جنگ نداشت، اما در میان همهمه و خون و آتش کشته شد. روزگار دخلش را آورد تا سر از گورستان کهنه شهر دربیاورد و یک مادر و یک همسر را به سوگ بنشاند.
حالا هفت روز گذشته و غمگینترین بیوه شهر به قاب عکس مردی که بیهوا رفته است خیره شده و این سماع طبیعی چشمهایش در اوج حسرت و حرمان است.
سه هفته قبل، روزی که چند کاسب فریاد اعتراض به گرانی سر دادند هیچ نمیدانستند که دامن این اعتراض چنین خونین خواهد شد. مردمی هم که با کسبه همراه شده بودند چنین نمیخواستند. ملت هنوز نمیداند برای آنهایی که پشت نقاب اعتراض و همراهی با مردم، مامور انتظامی و امنیتی را آتش زدند و سر بریدند و حالا دهها جنازه سوراخ شده و بدون سر در سردخانههای امنیتی به جا مانده، چه اسمی انتخاب کنند. قساوت از هر طرف با هر لقب، تحت پوشش هر عنوان جنایت است علیه بشریت. فرقی نمیکند قربانی این جنایت مامور با اسلحه قانونی باشد یا مردمی که خونشان پای ادعاهای وارداتی تلف میشود. به دلیل مسائل امنیتی هنوز هیچکس نمیداند و شاید هرگز هم نداند که در این سه هفته و به خصوص در شامگاه پنجشنبه، جمعه و شنبه چند نفر از مردم عادی و ماموران امنیتی به دست افرادی که نقاب اعتراض بر صورت داشتند، کشته شدند اما انشای این کشتار بیتردید به قلم هموطن ایرانی نوشته نشد.
«وقتی کاورش رو باز کردم، تمام صورتش پر از خون بود. خون رو از روی چشماش پاک کردم. با یک دستمال صورتش رو تمیز کردم. شد همون همسر شیرینتر از جانم.» زن این حرف ها را با ضجه میزند و جهان سرد و زخمی را لعنت میکند. برای او دست کشیدن بر روی عمود متلاشی شده شریک زندگیاش، سختتر و جانگدازتر از خود مرگ بوده. برای همین اندوهش در فضایی غبارآلود نشت میکند تا باور کنیم گاهی نفس از رفتن و نیامدن باز میماند. گاهی که مرگ روی سرخِ رگهای یک مرد هروله میکند تا روغن مخصوص سرخ کردنی در ماهیتابه یخ بزند و قزلآلا و کپور نیز در فریزر ماتم بگیرند…
عجیب نیست
که پلنگ جفت آهوست،
گیلاس مست میکند،
و برف داغ است
در کشور آغوش تو
حتی عجیب نیست
که روز و شب بهم برسند
و صبح تا ابد
پشت در یک اتاق منتظر بماند…







