
و عشق در تکهای نان گم میشود!
امید مافی زمستان همیشه پیش از آمدنش خبر نمیدهد. این بار اما، نه با گلولههای سپید برف که با برگههای زردِ قبوض آمد؛ نه با بادهای ملایم که با توفانِ ارقامی که هر روز سر به آسمان میسایند. گرانی این مهمان ناخوانده همیشه حاضر، این بار ردایی از جنس آتش بر تن کرده و کوچهپسکوچههای زندگی را در طرفه العینی میسوزاند. سفره، آن مربع مقدسِ همدلی، هر روز کوچکتر میشود. نان که ستونِ این سفره بود، امروز خود به معمایی برای حساب و کتاب تبدیل شده.ماهی از ماهیتابه رخت بربسته، گوشت به رؤیایی دور بدل گشته و مرغ پرواز کرده...





