
آخرین دعای سپید!
امید مافی در قلب این شهر درندشت خاکستری، کودکی ایستاده است؛ همانجا که پنجرهاش رو به آسمان بستهای گشوده میشود که رنگش را گم کرده است. کودک برف را ندیده است، اما در رگهایش قصههایی جاری است که پدر و مادرش مثل افسانههای قدیمی برایش زمزمه کردهاند: از برف، از سپیدی ناب، از بلورهای آسمانی که زمین را به رویایی سفید میپوشانند و سوزش سرب را از تن میزدایند. پسرک آدم برفی را میشناسد؛ نه با لمس دست، که با نوای مادر. میداند که باید دو گلوله برفی را بر هم نهاد، چشمانی از زغال، بینیای از هویج، و شالی...





