مهمان مامان
- شناسه خبر: 75749
- تاریخ و زمان ارسال: 28 دی 1404 ساعت 10:17
- بازدید :

نسرین منتظری
در سراسر تاریخ جهان، چهرههایی وجود دارند که هویت یک ملت حول آنها ساخته شده است. آدمهایی که به وسعت یک پرچم بزرگ بودند و نامشان اعتباری برای خاک سرزمینشان محسوب میشد. ویکتور هوگو، نیچه، گابریل گارسیا مارکز و بهرام بیضایی تنها دارای یک مشت واژه از زبان مادریشان بودند؛ اما هنرمندانه توانستند کلمات را با قلم خود طوری کنار هم بنشانند که تبدیل به ابزاری برای صیقل وجود و اثرگذاری در روح جمعی یک ملت شد. من خوش شانس بودم که در اولین جشنواره نمایشنامهخوانی شهرم، قزوین، بیننده و شنونده نمایش «آرش کمانگیر» بهرام بیضایی بودم. نمایشی که در آن آرش نه به عنوان یک اسطوره و تیرانداز، که به عنوان یک ایرانی پایبند و دلسوز برای خاک و سرزمینش معرفی شده بود. هویت ما آمیختهای است از آنچه پیش از ما ساخته شده و آنچه ما ادامهدهندهاش هستیم. و سعادتمند، ملتی است که راه نکوی اسطورهها و بزرگانش را به طریق احسن ادامه داده و میراث ارزشمند پیشینیان را نکوتر از قبل به آیندگان بسپارد.
«هوشنگ مرادی کرمانی» نه فقط یک نویسنده که بخشی از هویت ملی ما محسوب میشود. او کسی است که باعث شد ادبیات سرزمین ما بلند قامتتر به نظر برسد و در مجامع جهانی رقیبی قابل توجه شناخته شود. مرادی کرمانی نویسندهای از میان مردم و با دغدغههای فرهنگی بوده و این دلسوزی و تعهد در همه آثارش نمایان است. کتاب «مهمان مامان» از معروفترین آثار وی است که به زبانهای مختلفی ترجمه شده و بر پرده سینما و تلویزیون نیز ظاهر شده است. از مجموع آثار او تاکنون 18 فیلم و سریال ساخته شده و ظرفیت بسیاری نیز دست نخورده باقی مانده است. مرادی در این کتاب داستان ورود مهمانی عزیزکرده و نورچشمی را به خانه و تلاش اهل منزل و همسایهها را برای انجام بهترین پذیرایی از این مهمان روایت میکند. تلاش و همتی که در فرهنگ ایرانی بسیار سفارش شده و مهمان را برکت و نعمتی از سوی خدا میداند.
در متن کتاب میخوانیم: «- نگاه کن چه جوری خوابیده، گرد شده. بهاره، بهاره! ـ چیه؟ ترسیدم آمدم اینجا خوابیدم. سوسک بود یا مارمولک، رفت رو پام. ـ بلند شو دخترم، برات بستنی آوردم. جناب سرهنگ برایمان بستنی گرفت. از گلوم پایین نرفت. آوردم برای تو. ظرفها را هم که شستی. چه عجب! آفرین دختر گلم. بهاره چشمهایش را مالید، نشست و دور و برش را نگاه کرد. مادر بوسیدش و لیوان بستنی را داد دستش. ـ تا آب نشده بخور. حالا که دختر خوبی شدی، فردا صبح چند تا از این گلها ببر برای معلمت. آنکه گفتی سر کلاس غش کرده، مریض شده و خانه خوابیده، اسمش چی بود؟ ـ خانم حسینی. مادر به گلهای سبد آب زد. امیر گفت: مامان، دوتا از شیرینیها را بهاره خورده، وقتی میرفتیم شمردم. ـ خب گشنهام بود. ـ میخواستی قهر نکنی، شام بخوری. بهاره بلند شد، حیاط را نگاه کرد. چراغ حسینآقا دانشجو و چراغ مشمریم روشن بود. نور چراغ مشمریم از شیشه بالایی در افتاده بود توی حیاط. ظرفهای نشسته روی تخت چوبی، کنار حوض، تو روشنایی برق میزد. بهاره بستنی میخورد، حیاط و ظرفها را نگاه میکرد. مشمریم بیدار بود. صدای زمزمهاش میآمد. آرام با خودش زمزمه میکرد و کیسه حمام میدوخت.»


