به دنبال اویی که کو؟!
- شناسه خبر: 65090
- تاریخ و زمان ارسال: 28 مرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
با پلکهایی که از بیخوابیِ شبانه، رنگِ مهتاب را به یاد نمیآورند و دستانی که فرمان را میفشارند، به دنبال اندک روزی خود بود تا هم از قرض بیمارستان مادرش خلاص شود و هم مادر را مرخص کند و به خانه برگرداند.
کنارمان میایستد، وقتی باران، شیشهها را میدرد و بوی توتون سیگارش هوا را پر میکند. وقتی چراغهای شهر روشن میشوند.
او همچنان در حسرتِ نوری میسوزد. نوری که از آینه پشتسرش بتابد و گلخندی در میان برهوت میهمان لبهایش کند.
راننده جوان نیسان آبی سالهاست عشق را در پیچوخمِ خیابانهای تنهایی گم کرده است. سالهاست که بار خاطر و یار شاطر حمل میکند تا هم مچ گرانی داروهای مادرش را بخواباند و هم با سینهای فراختر از همیشه دل به جادهها بزند، که جادهها رفیق تنهاییاند و انیس عسرت و حسرت.
راننده نیسان آبی با وجودِ همه فرسودگیها و خستگیها فرمان را رها نمیکند. رانندگی با اتول آبی رنگ خشن خودش نوعی عشق است؛ عشقی که شاید امروز طعمش را نچشد اما فردا… کسی چه میداند فردا شاید باران ببارد و کسی کنارِ پنجره به نیسانِ آبیِ گذری نگاه کند و به مردی دل ببازد که زمان بومرنگ او را تا این لحظه لااقل به سمت روشنایی پرتاب نکرده است.
زندگی ادامه دارد برای رانندهای با خاطرات علیل که به وقت جابجا کردن دندهها «خدایا شُکر» از دهانش نمیافتد…
دلم را ورق میزنم
به دنبال نامی که گم شد
در اوراق زرد و پراکنده این کتاب قدیمی
به دنبال نامی که من
ـ من شعرهایم که من هست و من نیست ـ
به دنبال نامی که تو
ـ توی آشنا، ناشناس تمام غزلها ـ
به دنبال نامی که او
به دنبال اویی که کو؟







