… و قلب برای زندگی بس است!
- شناسه خبر: 74512
- تاریخ و زمان ارسال: 6 دی 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
خانه سالمندان بوی کهنگیِ روزهای تکراری را میداد. بوی دارو، سکوت و نگاههای خیره به پنجرههایی که انتهایشان همان حیاط خلوت بود. خانه سالمندان، حتی در شب یلدا، نفسش را در سینه حبس کرده بود و بلندترین شب، برای ساکنان غریب آن طولانیتر هم میشد.
تا آنکه مهربانی در زد.
مهربانی آمد با دستانی پر از انار و هندوانه و باسلق و نان خامهای. با چهرههایی که خستگی روزهای کاری را با خود داشتند، اما در چشمهایشان برقی از عطوفت روشن بود. آمدند و سکوت را شکستند. سفرهای پهن کردند، نه با شکوه اشرافی، با آن همه مهر که انگار هر دانه انار، از تپشهای قلبشان جدا شده بود.
و آنگاه جشن شروع شد. جشنی که در آن، پیرمردی که سالها اخم بر چهره داشت، لبهاش به لرزه افتاد و سپس بغضی شکننده، مانند شیشههای قدیمی در گلویش ترکید. خندهای که سالها در گلو مانده بود. پیرزنی که دستانش از آرتروز مچاله شده بود، به نرمی بر زانویش کوبید و شعری نیمهیادشده را زمزمه کرد؛ شعری از حافظ که روزگاری در شب یلدا، بر زبان معشوق جوانش جاری شده بود.
در آن شب، یلدا فقط کوتاه شدن شب نبود. کوتاه شدن فاصلهها بود. فاصله بین امروز فراموش شده و دیروز پرخاطره. سازی که نواخته میشد زمزمه جوانی بربادرفته بود که برای لحظاتی، مهمان دلهای سالخورده شده بود. نگاههای مات، حالا برق میزد؛ نه از نور شمع، که از روشنایی یادهایی که ناگهان از خواب بیدار شده بودند.
آنها در آینهها چهرههای ازدسترفته خود را بازمییافتند. در ترانهای که جواندلان میخواندند، صدای خود را گمشده در گذر زمان میشنیدند و برای ساعتی، خانه دیگر خانه سالمندان نبود؛ خانه زندگی بود، خانهای که در آن خنده، هرچند پیر و فرتوت، اما هنوز نفس میکشید.
جشن تمام شد و نشانهای از آن مهربانی بر دیوارهای خاطره باقی ماند. آری گاهی یک شب، یک دیدار، یک توجه، میتواند زمستان تنهایی را آب کند و بهار یادها را، حتی برای لحظهای، مهمان دلهای یخزده کند. آری زندگی چیزی نیست جز همین شبهای بیماه که به ضرب مهربانی روشن میمانند تا صبح. تا آخرین نفس در بستر احتضار.
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادریست
روزی که دیگر درهای خانهشان را نمیبندند
قفل افسانهایست
و قلب
برای زندگی بس است…





