
کیستی ای مهربانترین؟
قحطی تنها در نان نبود. در نگاهها بود. در شنیده شدن بود، در ماندن بود. پس وقتی دستان آقای سیب و خانم انار در هم گره خورد، شورشی علیه خلوتهای خودخواسته، علیه ترس از گشودن در، علیه امنیت سردِ تنها زیستن رقم خورد. آنها زندگی را نه در انباشتن لحظههای درخشان، که در تقسیم سادهترین غمها تعریف کردند: غم روزی که باران میبارید و چتر نبود، شادی ناگهانی دیدن شکوفهای روی آجرهای ترکخورده بالکن. زیر آن سقف، که میتوانست سقف هر خانه کوچک و محقری باشد، آنها جغرافیای تازهای کشیدند. نقشهای که در آن، قلهها شادیهای مشترک بود و درهها،...






