
غیاب من تا ابد با تو سخن میگوید
امید مافی دیوارهای شهر دفتر خاطرات او شده بودند. با گچ و زغال و رنگ، هر جا که میرسید، همان یک کلمه را مینوشت: خداوندا… مردم سرآسیمه میگذشتند و میخواندند. برخی لبخند میزدند، برخی با بیتفاوتی رد میشدند، و معدودی میایستادند و به عجیبترین شکلِ شکرگزاری خیره میماندند. جوانکی که همه شهر را با نام خدا آذین بسته بود نه پیامبر بود، نه قدیس. او پسری بود که مادرش را از چنگال سرطان نجات یافته میدید و نمیدانست این شادی را چگونه در جهان پخش کند. پس شهر را به معبد خود تبدیل کرد و هر دیوار محرابش بود و...




