جای خالی حضورت در من!
- شناسه خبر: 63182
- تاریخ و زمان ارسال: 31 تیر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
خانه هنوز بویش را میدهد. رادیو روشن است، اما کسی صدایش را نمیشنود. تلفن قدیمی دیگر هیچ زنگی را به خاطر نمیآورد و گردسوز دیگر نمیسوزد.
از نو مینویسم: استکان چای هنوز گرم است، انگار همین حالا از دستان چروکیدهاش رها شده. رادیوی دو موج، دارد زمزمه میکند؛ صدایی گرفته از روزهای دور، مثل نجوای خودش که میان دیوارها جا مانده. تلفن قدیمی، آرام و بیصدا، دیگر نه کسی را منتظر میگذارد و نه کسی برایش زنگ میزند.
صندلی عزیز تهی است، اما هنوز جای دستهایش روی دستهها پیداست. بوی نان تازه و گلهای خشکشده در قرآن، هوای اتاق را پر کرده. کسی نیست که از من بپرسد: «چای میخوری گُلم؟» پنجره رو به حیاط نیمهباز است، انگار هنوز منتظر است کسی از راه برسد و بگوید: «سلام عزیز، من آمدم.»
با آنکه این خانه هنوز پر از صدای خاطرههاست، اما سکوت سنگینی روی همهچیز نشسته. گاهی باد پردهها را تکان میدهد تا به یادمان بیاورد روزی روزگاری اینجا زندگی جریان داشت. حالا فقط سایههای گذشته روی دیوار میرقصند، و زمان آرام از کنار این خاطرهها میگذرد… بیآنکه کسی متوجه شود.
از روزی که مادربزرگ از رنج دنیا رها شد و در گورستان شهر به آرامش رسید، این خانه دلگشای کلنگی دست نخورده باقی مانده است. حتی چای قند پهلویی که او برای من ریخت و باقلوای قزوین را کنارش گذاشت دست نخورده مانده. همه چیز هست جز مادربزرگ که در عصر خنک بهاری خاک رویش ریختند تا به سرزمین هفت هزار سالگان سفر کند و به دیدار خواهران و برادرانش برود. یاد او در این خانه، در این اتاق، کنار رادیوی قدیمی و تلفنی که یادش رفته زنگ بخورد تا همیشه باقی است. تا ابدالاباد…
برق رفته است
کبریت میکشم و شمع را روشن میکنم
مبل و صندلی هستند
میز و دیوار و چیزهای دیگر هم
از تو اما فقط یک جای خالی مانده است
جای خالی دستت بر قاشق
جای خالی پایت در کفش
جای خالی حضورت در من…








