مهمانگاه
- شناسه خبر: 63375
- تاریخ و زمان ارسال: 4 مرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

نسرین منتظری
«حسین (ع)» رخداد قرن معاصر نیست، داستان پرآب و تاب نویسندهای معروف نیست که روی جلدهای مجلههای پرفروش جهان منتشر شود یا گیشههای سینماها را به خود اختصاص دهد و یا نگاه جستجوگر خبرنگاران بینالمللی را به دنبال خود بکشاند. روایت «حسین (ع)» داستان انسانی است که در زمانه معاصر ما سوژه داغ محسوب میشود. 14 قرن قبل انسانی که از عناصر داستان و حسآمیزی و مخاطب پسندی شبکههای اجتماعی بیخبر بود، تصمیمی پرهزینه گرفت که از قضا به نتیجه آن نیز آگاه بود. «حسین (ع)» با آگاهی از بهای سنگینی که باید میپرداخت، در درامترین مبارزه تاریخ شرکت کرد تا ببازد و چیزی را زنده نگه دارد که معتقد بود بهایش بالاتر از خون خود و فرزندانش است. میراث «حسین (ع)» نه این مراسم هرساله و تکیهها و علمهای عزا، بلکه حقیقتی است که در طول سالیان هنوز درخشان و تازه است و هر روز به ما یادآوری میکند که ظلمپذیری به اندازه ستمگری نکوهیده است و حق و حقیقت والاترین سرمایه انسانی است.
نشر اطراف، رسم سالانهای دارد که در آن آدمهای مشتاق واقعه با هزاران سال فاصله راوی مشاهده و تجربه شخصیشان از حوادث روز دهم هستند. مجموعه پنجگانه «کاشوب» نقل روایتهایی است که آدمهای این شهر در قرن بیست و یکم از رخدادهای عاشورای محرم 61 دارند. در جهانبینی هر کس در این روایتها، آدمها با فاصلههای دور و نزدیک به عاشورا نگاه و مسائل را در طیفهای متفاوتی درک میکنند. شرح و کیفیت ادراک انسانها هرگز یکسان نبوده و نیست اما آنچه مسلم است احساس مشترکی است که در ضمیر باطن همه شکل میگیرد و آنها را در برابر این مهم متواضع و خاشع میسازد. واقعه همان روایت سالهای قبل است و مقتلها همانهایی هستند که از سالیان دور خوانده می شوند، اما نبض زندهای در این جریان تکرارشونده وجود دارد که هر سال تکراری است ولی هرگز تکراری نمیشود.
در متن کتاب میخوانیم: «من محرمِ حسین(ع) را نه به خاطر داستان پر از اشک و آهش، نه به خاطر آزادی و آزادگی، که به خاطر همین روح جمعی و به خاطر استمرار ساده دوست داشتن دوست دارم. به خاطر آدمهای مهربانی که به یک درد مشترک ایمان دارند و دلشان از ظلم میشکند، به خاطر همه آدمهایی که نزدیک هزار سال، داستان این ۷۲ نفر را برای همدیگر تعریف کردهاند. زور دکترها و معجزهها و توسلها به زنده نگه داشتن لبخند مامان من نرسید اما من بعد از مامان به چیزهای خیلی کوچک اما محسوس تکیه میدهم تا شبح وجودم را ذرهذره زندهتر کنم. در نماز ظهر عاشورا گره میخورم به بدن بیجان مامانم، به ایمانش که هنوز زیر سنگ و خاک نپوسیده و به سبحانا…ها و ا…اکبرها و کلمههای مشترکی که انگار از گلوی او و من، با هم، در میآیند. من در نماز ظهر عاشورا گره میخورم به همه جاهایی که نیستم و همه آدمهایی که نمیشناسم. به دانشجوی تنهایی که توی خوابگاهی دور در کشوری سرد وضو میگیرد، به پیرزنی که زیراندازش را با من قسمت میکند، به مرد میانسالی که زیر بارانهای مالزی سر از سجده بر میدارد و به همه آن ۷۲ نفری که در صحرای کربلا به آن «السلام علیک» آخر رسیدهاند. من این ترکیب خیال و واقعیت این تداوم و تغییر این نمردن در طول تاریخ را دوست دارم.»



