
الماسهای خیسِ این مرداد ـ…
امید مافی با پاهای کوچکشان در جوی، آب تنی میکنند. در جوی حقیری که از میان آجرهای فرسوده و خاکِ گرم شهر میگذرد. تابستان، آفتاب را مثل تنور داغ بر سرشان ریخته، اما آنها با شلوارهای کوتاه و پیراهنهای چهارخانه رنگ و رو رفته، دنیایی ساختهاند از ترانههای کودکانه و پرشهای بلند به درون آب. یکی از آنها فریاد میزند و با کف دستش آب را به سمت دوستانش پرتاب میکند. قطرات در هوا میدرخشند. درست شبیه الماسهایی که فقط کودکان میتوانند ببینند. جوی آب، امروز دریای آنهاست و آسمان آبی بالای سرشان، سقف بیکران این قصر خیالی. به دقیقه...




