زیر سقف دنیا
- شناسه خبر: 58462
- تاریخ و زمان ارسال: 20 اردیبهشت 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

نسرین منتظری
نوروز برای اکثر ما بهترین فرصت برای سفر کردن است. دغدغه مرخصی و جا ماندن از شتاب روزمره وجود ندارد و کوله بستن و به جاده زدن راحتتر از باقی ایام سال است. انگار که نوروز زنجیرهای هر روزه را از دست و پایمان باز میکند و رجعت به علایق سهل میشود. ما سفر میکنیم تا کرانه نگاهمان وسعت یابد و بیشتر زندگی کنیم و یقین کنیم آسمان همه جا آبیست.
وقتی به قدر کافی سفر کردیم، با آدمهای رنگارنگ همسفره شدیم و فلق و شفق افقهای بیشتری را نظارهگر بودیم، آن زمان شاید اهداف سفرهایمان تغییر کنند.
آن روز ما سفر میکنیم تا با خودمان روبرو شویم، همان خودی که در زندگی روزمره آنرا زیر لایههای وسیعی از ملاحظات و انکار دفن کردیم.
در هر صورت سفر الزاما جابجا شدن نیست، سفر گاهی گردشی است در درون خود و احوالاتمان.
محمد طلوعی همان سردبیر و تحریریه نشریات موفق داستانی، معاصر ماست. مجلهخوانها، با همشهری داستان و امروز با ناداستان او را میشناسند.
نثر محمد طلوعی روزنامهنگاری است، مهمها را سوا میکند و با کیفیت بالاتر نمایش میدهد. گویی که همه چیزی که برای تجربه کردن نیاز داشتی سفر کردن و طی طریق نبوده.
فقط باید کمی لنز دوربین چشمهایت را تمیز میکردی و لنز را کمی بیشتر میچرخاندی
محمد طلوعی در سفرهایش مشغول تماشا بوده، تماشای جزئیاتی از خود، جهان و سایرین. جزئیاتی که شاید در ابتدا تکراری و پیش پا افتاده به نظر برسند اما وقتی زمان از روی آنها رد میشود ناب بودنشان میدرخشد. او نه مسافر که جستجوگری بوده برای دیدن و تجربه کردن آدمها و مکانها؛ همان ویژگی و نگاه ذاتی و فطری درون همه انسانها.
در متن کتاب میخوانیم: «شیرین خانم، مادرم رشت به دنیا نیامده، گیلکی را بسیار بد و خنده دار حرف میزند، جوری که هر وقت بروم رشت برای تفریح با او میروم پیله میدان.
در بازار که راه میرویم مادرم اصرار دارد با همهی دستفروشها و طوافها و سماکها گیلکی حرف بزند. با گیلکی تالش که کاسبها را ناخودآگاه وادار میکنند فارسی جوابش را بدهند یا با تعجب نگاهش کنند؛ پنیر سیامزگی و ماهی کفال و زیتون ماری قیمت میکند، دستههای خالی واش را جدا میکند، ترب سیاهها را ورانداز میکند. زنان صیفیفروش خودشان را به برگ سیرها مشغول میکنند، سماکهای تالش خندهشان را پشت روزنامههای برگ بزرگ پنهان میکنند، اما پنیر فروشهای سر میدان سربالا جوابش را میدهند؛ آنها خودشان را مالک همهی زبانها و لهجهها میدانند. مادرم صبوری میکند و تکهای پنیر سیامزگی میچشد و به من نگاه میکند که نظرم چیست و با وسواس، آنی را که میخواهد انتخاب میکند. همهی تلخی و بیمحلی کاسبها را تحمل میکند و به گیلکی حرف زدنش ادامه میدهد. مادرم یک همچین زنی است؛ زنی که ضعفهایش را میشناسد اما به آن توجهی ندارد و با آنها زندگی میکند.»

