تو را به نام کوچکت آواز میدهم!
- شناسه خبر: 58442
- تاریخ و زمان ارسال: 20 اردیبهشت 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
چهل سال است وقتی باران میبارد، چتر کهنه مشکیشان را برمیدارند و در خیابانهای خیس پا میگذارند و مدام قربان صدقه چشم و ابروی هم میروند. چهل سال است زمان در گوشهای ایستاده و تماشا میکند که چگونه عشق میتواند قد بکشد، سر به آسمان بساید و قلب دو نفر را به هم الصاق کند.
آقای سیب و خانم انار که چهل بهار را کنار هم پشت سر گذاشتهاند، هنوز در نگاهشان تپشی ملموس وجود دارد که شبیه اولین روزهاست.آنها مشق عشقشان را هر روز از نو مینویسند، با خطی خوش و خوانا، بیآنکه کلمهای از متن حذف شود یا نقطهای جابهجا گردد. باران برای آنها یادگاری از روزهایی است که دستهایشان برای اولین بار به هم گره خوردند و اینک همان دستها کمی پیرتر و چروکیدهتر به حرارت هم دلخوشند و در خنکای اردیبهشت در یک جیب جا میشوند.
از شما چه پنهان دیروز عصر که باران بارید، آن دو رهگذر عاشق، زیر یک چتر جا شدند و شانه به شانه، تا انتهای خیابان، خاطرات خود را تر و تازه کردند. انگار راز ماندگاری عشق همین است: دو فنجان چای بهاره لبسوز، یک چتر مشکی کهنه و گلخندهای که از سویدای دل برمیآید و دیوارهای شهر را پر میکند.
حالا در آنسوی شهر دوباره زمین تر شده است و باران میبارد روی چتر کهنه آقای سیب و خانم انار، روی موهای سپیدشان، روی دستهای چروکیدهای که سالهاست به هم قول دادهاند رها نشوند. چهل سال گذشته و عشق عتیقه هنوز تازه است و دلبری میکند، مثل همان چترِ خسته که با همه فرسودگیاش در دست زوجی شیداتر از ماه تاب میخورد و لابد دلدادگی در جهان پرآشوب اینگونه است: همراهی در تندبادها، همنفسی در تندرها و تبسم زیر باران که هوای عاشقان را دارد و دلش برای آقای سیب و خانم انار غنج میزند!
وقتی به تو فکر میکنم
تازه می فهمم چقدر بسیارم من
به این همه اندک
هرکجا کلمه کم میآورم
تو را بلند به نام کوچکت آواز میدهم
بی برو برگرد
هفت شب و هفت روز تمام
میبینی دارد از آسمان واژه میبارد
تو محشری نازنینم
من خسته نمیشوم
من همچنان تا آخر دنیا
با تو خواهم آمد…

