
بگذار سفرهها بوی نا نگیرد!
امید مافی بارانِ آخرِ شهریور نم نم میبارید. مرد روی صندلی لهستانی نشسته بود و به دوردست خیره شده بود. زل زده بود به ابرهای بیتقصیر که زنی وارد مغازه شد و سوال کرد: برنج گیلان کیلویی چند؟ پیرمرد جوری جواب داد که انگار قصد فروش ندارد. زیر لب گفت: این برنج ۱۲۰ هزار تومان. زن گفت: گرونه، ارزونتر ندارید؟ فروشنده پاسخ داد: اون یکی ۹۰ هزار تومانه و ارزونتر. زن مکثی کرد و بعد غمگین و محزون با آن کفشهای فقیرانه از مغازه بیرون زد و در پلک به هم زدنی در پیادهرو بخار شد. مرد نفسی به قدر...

