
دختری با النگوی بدلی!
امید مافی قدش از تابستان بلندتر شده بود. میان آن همه باد و آن همه بوی گلابی و گیلاس از خانه بیرون زد. در آفتاب ولرم، خیابان خسته را گز کرد و زیر لب گفت: «تو در خون منی پاییز. حتی با این مقنعه کهنه و این مانتوی رنگ و رو رفته و این النگوی بدلی.» دخترک برای ساعتی لااقل مرگ دلخراش پدر و مادرش در سانحه تصادف را فراموش کرد تا محو قمرهایی که در گرما بالبال میزدند و تاکسیهای زرد آغشته به فصل معاش به زندگی بیندیشد. به برادر کوچکش که حالا تنها دلخوشیاش در این دنیای غدار...


