
چیزی به خدا نمانده از آزادی…
امید مافی آنجا در حوالی درختان زیتون، خون و جنون همه جا را گرفته و جعبه رنگی هیچ چیز جز تصاویر سیاه و سفیدِ مرگ در چشمخانهها نمینشاند. آنجا در جنوب بیروت نفیر کودکان از زیر خروارها خاک به گوش میرسد تا سمفونی بیداری در خواب عمیق جهان طنینانداز شود و داغ نهالهای زیتون بر دل روزگار غدار بماند. حالا در زیر موشکها و بمبها، خبرها خون گریه میکنند، تیترها بوی نا گرفتهاند و سرمقالهها زیبایی از یاد رفته بیروت را شرح میدهند. دور از آرامش و آسایش، شاخههای شکسته زیتون به آیههای والتین مبدل شده و خانههای مشتعل قصه...



