وقتی تابستان استعفا داده است!
- شناسه خبر: 63653
- تاریخ و زمان ارسال: 7 مرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
روزها از پی هم میگذرند و تابستان دوان دوان به سمت پاییز حرکت میکند تا در وقت مقرر استعفا دهد و افتتاحیه خزان را به نظاره بنشیند. ما از پشت پنجرههای بسته به آسمان نگاه میکنیم و سرخوشی مدتهاست از یادمان رفته است. انگار ابرها بدهکارند که نه باران میبارد و نه این هوای داغ پریشان برای نسیم دست تکان میدهد.
شادی گمشده دورها و نزدیکها گویی به مهاجرت رفته است یا شاید در زیر انبوه قسطها، قبضها و لیست روزانه قیمتها مدفون شده است.
بازار شلوغ است، اما از هیاهوی خرید خبری نیست. تنها صدای نفسهای بریدهای است که از ترازوی مغازهدار تا کیف پول مشتری میلرزد. پول این چرک کفدستِ لاکردار در میانه تموز مثل برفی در دستها آب میشود، و آدمها، بیآنکه فرصتی برای ذوب شدن داشته باشند، به زندگی یخزدهشان در خرماپزان قزوین ادامه میدهند.
جوانان در برزخ کنکور، دانشگاه و کار روی پلههای تابستان بیکار مینشینند و آینده را مثل برگهای تقویم پارهپاره میکنند. میگویند عشق هم گران شده و مشمول تورم. تو بگو چه کسی توان دلباختن دارد، وقتی نان در برخی سفرهها نیست، برق قطع است و آب ایضا!
شادی، این کالای لوکس دوران ما، گاهی در پستوی خاطراتِ قدیمی پیدا میشود؛ در نوستالژی روزهایی که پدرانمان با یک حقوق ساده، هم میخندیدند، هم سفر میکردند، هم زندگی میساختند. امروز اما خندهها نیز قسطی شده. این یعنی وقتی میخندی، بهایش را بعداً بپرداز لطفا.
اینگونه است که شهر در قامت موجود زنده بیآنکه بخواهد، شادی را به تعویق انداخته است. درست مثل پساندازی که هر ماه به ماه بعد موکول میشود. اما آیا همیشه فردایی وجود خواهد داشت یا شاید فردا نیز تکرار امروز باشد، با اندوهی سنگینتر و لبهایی که دیگر حتی توان شکوه کردن هم ندارند؟ کاش یک نفر راه رضای خدا جواب سگرمههای درهم رفته را بدهد و کمی اکلیل شعف بر چهره خسته شهر بپاشد.
طفلی به نام شادی، دیریست گم شدهست
با چشمهای روشن برّاق
با گیسویی بلند، به بالای آرزو
هر کس ازو نشانی دارد،
ما را کُنَد خبر
این هم نشان ما:
یکسو، خلیج فارس
سوی دگر، خزر…








