وقتی عشق چمدانش را میبندد!
امید مافی شهر بیقرار و بیپروا هر صبح از کنار هزاران آشیانه عبور میکند، بیآنکه بداند در کدام منزل عشق، چمدانش را بسته است. هیچ آژیر خطری به صدا درنمیآید. هیچ دیوار بلندی فرو نمیریزد. تنها سکون و سکوت است که نمنم از نشیمن به اتاقهای دیگر کوچ میکند و جای مفاهمه را میگیرد. سکوتی که از هر غریو قرّایی هولناکتر است. طلاق در طرفهالعینی اتفاق نمیافتد و سالها بیش و پیش از آنکه مُهری بر برگهای نفرین شده بنشیند، در گوشهای از خانه متولد شده است. درست کنار گلدانی که دیگر شاخههایش را به این سو و آن سو...




