گاهی تنها یک عنوان شغلی نیستند!
- شناسه خبر: 88419
- تاریخ و زمان ارسال: 18 مرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :
میان خبرهایی که باید منتشر شوند و خبرهایی که باید با دقت بیشتری دیده شوند. کسانی که سهمشان از هر شماره، بیشتر از آنکه دیده شود، احساس میشود.
آنها صرفا کسانی نیستند که فقط تیترها را انتخاب میکنند یا متنها را میخوانند. آنها نگهبان اعتبار یک روزنامهاند….
آنها، آخرین نفراتی هستند که از تحریریه دل میکنند و اولین کسانی که نگرانی فردای روزنامه را با خود به خانه میبرند. بسیاری، فقط صفحههای چاپشده را میبینند؛ اما کمتر کسی شبهای بیخوابی، اضطراب تصمیمهای دشوار، مسئولیت سنگین هر تیتر و دغدغه حفظ اعتبار یک رسانه را میبیند.
روزنامه، فقط با قلم خبرنگاران زنده نمیماند؛ به تکیهگاهی نیاز دارد که در روزهای سخت، چراغ تحریریه را روشن نگه دارد. تکیهگاهی که گاهی خستگیشان را پنهان میکنند تا دیگران با آرامش بنویسند؛ که از بسیاری خواستههای شخصیشان میگذرند تا شأن و اعتبار رسانه حفظ شود…
در روزهایی که سرعت انتشار خبر گاهی بر دقت پیشی میگیرد ایستادن بر مرز حقیقت انصاف و اخلاق کاری ست که تنها با عشق و تعهد ممکن میشود .
هفدهم مرداد، روز خبرنگار، تنها متعلق به آنان که مینویسند نیست؛ متعلق به آنان نیز هست که بیصدا، پشت تمام این نوشتهها ایستادهاند و اجازه نمیدهند حقیقت، زیر غبار شتاب و هیاهو گم شود.
امروز، با نهایت احترام، شایسته است از جناب آقای عبدالعظیم موسوی مدیر مسئول و سرکار خانم مهناز اسماعیلی، سردبیر گرانقدر روزنامه ولایت، به پاس سالها تعهد، صبوری، دلسوزی و مسئولیتپذیری صادقانه، صمیمانه قدردانی شود. بیشک، اعتبار هر صفحهای که با نام ولایت منتشر میشود، تنها حاصل واژهها نیست؛ حاصل نگاه دقیق، قلب مسئول و تلاشهای بیوقفه عزیزانی ست که شاید کمتر دیده شوند، اما اثر حضورشان در تکتک صفحات این روزنامه ماندگار است.
سپاس، برای تمام خستگیهایی که هرگز گفته نشد، برای تمام مسئولیتهایی که بیادعا پذیرفته شد، و برای تمام روزهایی که حقیقت، به پشتوانه تعهد شما، راه خود را به دل مخاطبان پیدا کرد.
و در پایان
این شعر هم تقدیم به سایر همکارانم در عرصه خبر …
خبرنگار
کسی که
در امتداد خیابان
نبض شهر را
از مچ چراغهای قرمز میگیرد…
بعد،
همه تپشها را
لای کاغذی تا میزند
که فردا
مردم،
نامش را «روزنامه» صدا خواهند کرد.
خبرنگار،
از خبر نمیآید…
از باران میآید؛
از شانههای خیس کارگری
که هنوز
حقوق ماه قبلش را نگرفته است.
از چینِ پیشانی مادری
که هر شب
قاشقها را
کمتر از گرسنگی فرزندانش میشمارد.
از دستهای پیرمردی
که عصایش
سالهاست
سنگینتر از سالهای عمرش شده است.
او،
صدای آدمهاییست
که گلویشان
برای فریاد
بیش از اندازه نجیب مانده است.
خبرنگار،
هر روز
تکهای از خودش را
خرج واژهها میکند؛
اندکی خواب،
اندکی آرامش،
اندکی جوانی…
تا شاید
جهان،
یک سطر
کمتر در تاریکی بماند.
و هیچکس نمیفهمد
جوهرِ روزنامه
پیش از آنکه سیاه باشد،
گاه…
به رنگ خونِ دل است.
سارا افشار
خبرنگاری که کمی شاعر است…




