وقتی عشق چمدانش را میبندد!
- شناسه خبر: 88478
- تاریخ و زمان ارسال: 19 مرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :
امید مافی
شهر بیقرار و بیپروا هر صبح از کنار هزاران آشیانه عبور میکند، بیآنکه بداند در کدام منزل عشق، چمدانش را بسته است. هیچ آژیر خطری به صدا درنمیآید. هیچ دیوار بلندی فرو نمیریزد. تنها سکون و سکوت است که نمنم از نشیمن به اتاقهای دیگر کوچ میکند و جای مفاهمه را میگیرد. سکوتی که از هر غریو قرّایی هولناکتر است.
طلاق در طرفهالعینی اتفاق نمیافتد و سالها بیش و پیش از آنکه مُهری بر برگهای نفرین شده بنشیند، در گوشهای از خانه متولد شده است. درست کنار گلدانی که دیگر شاخههایش را به این سو و آن سو تاب نمیدهد. کنار سفرهای که هر شب کوچکتر میشود، کنار پنجرهای که مدتهاست رو به انتظار باز مانده و عشق پیش از آنکه خانه را ترک کند، مدتها در همان خانه بیصدا جان داده است. عشق مرده از بس که جان ندارد!
آمار زبانِ سرد اعداد است، اما اندوه، لسان دیگری دارد. اندوه با ارقام سخن نمیگوید و با عروسکی حرف میزند که گوشه اتاق خواب جا مانده. با قاب عکسی که لبخندهایش دیگر به اکنون تعلق ندارند، با کودکی که هنوز نمیداند چرا از این پس باید خانه را به دو آدرس از بَر کند.
آمارها خبر میدهند امسال تعداد طلاقها اندکی کمتر شده است. چه خوب. اما مگر زمستان با آب شدن چند دانه برف تمام میشود؟ مگر میتوان زخمی ناسور را که سالها در جان خانوادهها ریشه دوانده با چند منحنی نزولی درمان کرد؟ بیتعارف بعضی دردها از آمارها بزرگترند و بعضی سکوتها از هر فریادی رساتر.
شوربختانه باید نوشت ما در روزگاری زندگی میکنیم که آدمها بیش از آنکه دستهای هم را بگیرند، قبضها را میشمارند و بیش از آنکه به نینی چشمهای یکدیگر نگاه کنند به قیمتها خیره میشوند. بله نان گران شده اما تنها سفرهها نیستند که کوچک شدهاند. طفلک رویاها نیز آب رفتهاند و حوصلهها پیش از غروب آفتاب، خسته و شکسته به خانه بازمیگردند.
آشیانهها این روزها بیش از آنکه از نسیم ولرم تابستان بترسند، از بیپناهی میترسند. از روزمرگی، از خستگی، از رخ به رخهایی که هیچوقت آغاز نمیشوند و دلخوریهایی که همیشه برای فردا میمانند. گاهی زندگی بی آنکه فرصت کمی برای لمس دستان دو نفر پیدا کند با انبوهی از «بعدا حرف میزنیم» به سکانس کبودِ آخر میرسد.
شهر اما همچنان چراغهایش را روشن میکند. چهارراهها شلوغاند، کافهها پر از صدا و خیابانها سرشار از جار. انگار کسی نمیبیند که پشت بعضی پنجرهها، خانوادهای آرامآرام به خاطره تبدیل میشود. درست مثل درختی که از بیرون سبز است، اما سالهاست موریانه در جانش خانه کرده و عنقریب سترون میشود.
شاید هیچ برج و بارویی در گیتی به اندازه خانواده به مراقبت و محافظت نیاز نداشته باشد. خانه با بخشیدن، شنیدن، صبوری کردن و با همان جملههای کوچکی که گاه جان یک زندگی را نجات میدهند، نضج میگیرد. اگر این واژهها از کومهها کوچ کنند، دیوارها هرچقدر هم بلند، سقف محال است قوام و دوام بیاورد..
و چه تلخ است که در تموز تهی از دلدادگی، عشق این کیمیای نایاب در جدولهای لعنتی آمار جستوجو شود. جایی که آدمها دیگر نام ندارند و تنها به عددی حزنانگیز بدل میشوند.
پشت هر عدد، زنی با پاشنههای بلند و گل سر صورتی ایستاده که بوی خانه را از یاد نبرده است. مردی با شولای گلبهی که روزی با هزار امید کلید خانهای را چرخانده و کودکی که تاتیتاتی میکند و باور دارد میشود دوباره از میان ویرانههای سکوت، صدای تبسمی را شنید. باور کنید شاید همه امید این جغرافیای مغموم و مغبون همین باور کوچک باشد. باوری که در این هوای بس ناجوانمردانه گرم، مجوز نمیدهد چراغ واپسین کومه خاموش شود.
