
ما شما را به خاطر گل سرخ دوست داریم!
امید مافی تابستانشان بیاستخر و جکوزی بود. بیآنکه حتی خنکای آب، تنشان را از ظهر تموز بشوید. بیکلاس زبان، بیآنکه حرفی تازه روی زبانشان بچرخد. بیموسیقی، بیآنکه انگشتشان سیمی را نوازش کند. بیبیلیارد، بیآنکه توپی در جیب آرزوهایشان بیفتد. سه ماه مثل برق و باد گذشت، مثل نانی که در سفره خالی سهم تماشا میشود. سه ماه تمام زیر سقف آسمان، روزمرگی سایه انداخت و خوابشان را ربود. آنها هر صبح با صدای ماشینهای دور بیدار شدند. ظهرها با بادبزنهای کاغذی و عرق پیشانی به استقبال قیلوله رفتند، عصرها را با کوچههایی که بوی آفتاب میدادند سپری کردند… و شبها...



