
جاده و اسب مهیاست، بیا تا برویم
امید مافی شهر از سپیده رنگ دیگری داشت. انگار خیابانها نفسهایشان را آهستهتر میکشیدند تا قدمهای عزاداران را بهم نزنند. دستهها یکییکی از کوچهها بیرون میآمدند. پرچمها در باد میلرزیدند و علامتها با وقاری سنگین بر شانهها بالا میرفتند. درست به مثابه درختانی آهنین که در سوگ آفتاب کربلا قد کشیده باشند. طبقچراغها روشن بودند، حتی در روشنای روز. نورشان بر صورت مردانی میافتاد که مشکی پوشیده بودند و با ریتم طبلها قدم برمیداشتند. صدای سنجها در دل شهر میپیچید و هر ضربه یادآور تپشی از دل تاریخ بود. خیابانها به رودخانهای از سوگ بدل شده بودند که آرام و...




