جاده و اسب مهیاست، بیا تا برویم
- شناسه خبر: 85877
- تاریخ و زمان ارسال: 9 تیر 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
شهر از سپیده رنگ دیگری داشت. انگار خیابانها نفسهایشان را آهستهتر میکشیدند تا قدمهای عزاداران را بهم نزنند. دستهها یکییکی از کوچهها بیرون میآمدند. پرچمها در باد میلرزیدند و علامتها با وقاری سنگین بر شانهها بالا میرفتند. درست به مثابه درختانی آهنین که در سوگ آفتاب کربلا قد کشیده باشند.
طبقچراغها روشن بودند، حتی در روشنای روز. نورشان بر صورت مردانی میافتاد که مشکی پوشیده بودند و با ریتم طبلها قدم برمیداشتند. صدای سنجها در دل شهر میپیچید و هر ضربه یادآور تپشی از دل تاریخ بود. خیابانها به رودخانهای از سوگ بدل شده بودند که آرام و پیوسته به سمت نامی واحد جاری بود: حسین (ع).
مردم از پیادهروها نگاه میکردند، برخی مویه میکردند و برخی شمرده زیر لب نوحهها را زمزمه میکردند. پیرمردی با عصا ایستاده بود و طفلی کنار دستش پرچم کوچکی را تکان میداد. دو نسل در یک لحظه زیر سایه یک اندوه مشترک ایستاده بودند. در میان هیاهوی طبلها گاه سکوتی کوتاه مینشست. سکوتی که از هزار نوحه رساتر بود. بعد دوباره صداها برمیخاستند: «یا حسین». آوایی که از سینهها میآمد و در آسمان گرم شهر گم نمیشد.
سرو سبز نینوا چهارده قرن پیش بر تراب افتاد، اما هنوز قامتش در دل مردمانی که در این خیابانها قدم میزنند پابرجاست. شاید برای همین است که هر سال، همین روز، همین ساعت، شهر ناگهان به کربلایی دور بدل میشود. امسال اما انگار خیابانها هم عزادارتر بودند. درختان زیر پرچمهای سیاه غمباد گرفته بودند و نسیم نوحهها را از دستهای به دسته دیگر میبرد. صدای طبلها از میدانها عبور میکرد و در کوچههای باریک میپیچید. علامتها با شکوهی سنگین حرکت میکردند و هر کدام قصهای از سالهای دور بر دوش داشتند. جوانانی که آنها را حمل میکردند با گامهایی آهسته پیش میرفتند. تو گویی وزن تاریخ را بر شانههایشان گذاشته باشند. گاهی میان جمعیت، دستی کاسه آبی تعارف میکرد، دستی شربتی خنک میداد و دستی دیگر اشکی از گوشه چشمها پاک میکرد. شهر یکپارچه مهمان اندوهی دیرپا بود. اندوهی که هر سال تازهتر میشود.
کودکی از کنار دستهها میدوید و با تعجب به طبلها نگاه میکرد. شاید هنوز معنای این همه سوگ را نمیدانست. اما صدای «یا حسین» را با همان سادگی کودکانه تکرار میکرد. خورشید آرامآرام از میانه آسمان گذشت و سایهها کشیدهتر شدند، اما عزاداران همچنان میآمدند. دستهای میرفت و دستهای دیگر از دور پیدا میشد. بسان موجهایی که پشت سر هم بر ساحل مینشینند. شهر در آن ساعتها شبیه قلبی بزرگ شده بود. قلبی که با هر ضربه طبل میتپید و با هر نوحه، اندوهی دیرینه را به یاد میآورد …
و امسال روز دهم طور دیگری بود. انگار هر طبل کمی بلندتر میکوبید، هر پرچم کمی سنگینتر میلرزید و هر اشک راهی طولانیتر از دلها میپیمود.
جاده و اسب مهیاست، بیا تا برویم
کربلا منتظر ماست بیا تا برویم
ایستاده است به تفسیر قیامت زینب
آن سوی واقعه پیداست بیا تا برویم
خاک در خون خدا میشکفد میبالد
آسمان غرق تماشاست بیا تا برویم
تیغ در معرکه میافتد و بر میخیزد
رقص شمشیر چه زیباست بیا تا برویم
از سراشیبی تردید اگر برگردیم
عرش زیر قدم ماست بیا تا برویم…







