
بازگشت به بوسههای مگوی!
امید مافی در گوشهای فراموش شده از شهری نسیانزده، مردی هستیاش را در چند کارتن خلاصه کرده است. او را چه بنامیم؟ شاید مفلسی تهیدست، یا شاید روحی سرگردان که جسمش را خیابانها به خزانِ خزیده بر خزهها سپرده است و آرزوهایش را باد برده است. همان بادی که روزی برگهای پاییزی را میرقصاند، آرزوهایش را به یغما برده. آرزوهایی که روزگاری بالهای طلایی داشتند و اکنون چون خاکستری سرد بر جانش نشستهاند. زندگی از او همه چیز را گرفته، حتی حق داشتن رویا را. اما چه ظالمانه که هنوز توانایی خواب دیدن را از او نگرفته است. شب که...





