
نگهبانان شهر خاموش!
امید مافی در قاب ویترین سه مرد از جنس باد و خیال ایستادهاند. سایههایی بیروح با کتوشلوارهایی بیچین، موهایی بیآشفتگی و چهرههایی که انگار از یاد رفتهاند. آنها ماسکهای کامل جدیتاند، اما این جدیت، سنگی است و بیریشه؛ نگاههای خیرهشان به نقطهای در دوردستهای خالی دوخته شده، گویا منتظر نگاهی هستند که هرگز از پشت ویترین بی شیشه نمیگذرد. آنها قالبهای انسان را به دوش میکشند، بیآنکه رنج انسان در استخوانهایشان رخنه کرده باشد. زیباییشان بیرحم است، بیعیب، بیترمیم، بیهیچ نشانی از زندگی. کتهای اتوکشیده، مانند پوست دوم بر تنشان چسبیده، اما زیر آن نه گرمای خون جریان دارد، نه...




