بازگشت به بوسههای مگوی!
- شناسه خبر: 71872
- تاریخ و زمان ارسال: 1 آذر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
در گوشهای فراموش شده از شهری نسیانزده، مردی هستیاش را در چند کارتن خلاصه کرده است. او را چه بنامیم؟ شاید مفلسی تهیدست، یا شاید روحی سرگردان که جسمش را خیابانها به خزانِ خزیده بر خزهها سپرده است و آرزوهایش را باد برده است.
همان بادی که روزی برگهای پاییزی را میرقصاند، آرزوهایش را به یغما برده. آرزوهایی که روزگاری بالهای طلایی داشتند و اکنون چون خاکستری سرد بر جانش نشستهاند. زندگی از او همه چیز را گرفته، حتی حق داشتن رویا را. اما چه ظالمانه که هنوز توانایی خواب دیدن را از او نگرفته است.
شب که پاورچین میآید و شهر در نور غرق میشود، او در سایهای میخزد و آسمان را سقف خود مینامد. ستارهها تنها پنجرههای گرمی هستند که از فراسوی تاریکی به او چشمک میزنند و درست اینجاست که معجزه رخ میدهد و خوابهایش رنگی میشوند.
در جهانی که روز، تنها سیاهی و خاکستری به او میبخشد، شب پردهای از رنگ به او هدیه میکند. خواب میبیند که شریکی دارد؛ خانهای کوچک با بخاری همیشه گرم. خواب میبیند که کسی نامش را صدا میزند و صدای آشنا در گوشش طنین میاندازد. خواب میبیند که سفرهای پهن است و نانی گرم در میانش.
این خوابهای رنگین، آخرین سنگرهای وجودش هستند. جامعه او را از همه چیز محروم کرده، اما نتوانسته توانایی رؤیاپردازی را از او بگیرد. شاید این خوابها، تنها سلاحش در برابر جهانی باشند که هر روز به او میگوید: تو هیچی نیستی فلانی!
و ما، در گذر عجولانه از کنار او، حتی برای یک ثانیه درنگ نمیکنیم تا ببینیم در چشمانش چه دنیای رنگینی جاری است. ما که اسیر دغدغههای کوچک و بزرگ خود هستیم، فراموش کردهایم که گاه بزرگترین رویاها در سادهترین قلبها میتپند. پس چه کسی بینواتر است؟ او که در فقر مادی غرق شده،اما هنوز خوابهایش رنگین است یا ما که در رفاه زندگی میکنیم، اما رویاهایمان بیرنگ و بیروح شدهاند؟
شاید این مرد کارتنخواب، در ناخودآگاه جمعی ما، نماد همه آرزوهای بربادرفتهای باشد که در پیچ و خم زندگی شهری قربانی شدهاند و شاید خوابهای رنگین او، آخرین پناهگاه زیبایی در جهانی باشند که زشتیها، همهجا را فراگرفتهاند. هر چه هست نیمه شب نیمه ماه از گلویش پایین میرود و زیر بارانی که بند نمیآید باد دربدر را به آشیانهاش در پیادهروی سرد و صعب دعوت میکند تا خستگی روی استخوانهای دلتنگ سینهاش تلنبار نشوند. تا شب به صبح برسد و او در غربت سرمای دستانش یادش برود که به دوره گردِ منگ این شهر سفله بدل شده است.
من به نامِ اهلِ زمین است
که زندهام.
زمین با سنگها و سایههایش،
من با واژهها و ترانههایم،
هر دو زیستن در باران را
از نخستین لذتِ بوسه آموختهایم.
زمین در تعلقخاطرِ من و
من در تعلقخاطرِ تو کاملم.
ما همه
اگرچه زاده سرزمینِ تخیل و ترانهایم،
اما سرانجام
به آغوش و بوسههای مگوی بازخواهیم گشت…








