فصل دود و فراموشی!
- شناسه خبر: 71581
- تاریخ و زمان ارسال: 27 آبان 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
در گوشهای از شهر، زیر سقفی از دود، برنایی پیوسته در حال تبخیر است. قهوهخانههای این عصر، نگارخانههای غریبِ رفتوآمدها شدهاند؛ جایی که دختران و پسران جوان، بر روی تختهای رنگباخته، لم دادهاند و با هر نفسی که از جام بلورین قلیان میکشند، بخشی از سبزیِ وجودشان را به باد فنا میسپارند، شباب گرانبهایشان را لابد!
دود، استعارهای است از هر آنچه که میتوانست باشد و نیست. این دودِ غلیظ و معطّر، نه گرمای نگاه اول را دارد، نه حرارت شعری را که قرار بود زمزمه شود. تنها سرد و زودگذر است، مانند وعدههایی که در همین اتمسفر داده میشوند و پیش از آنکه به گوش برسند، در هوای سنگین محو میگردند.
آنها که اکنون را در حبابهای دود حبس میکنند، انگار از فردا میگریزند. جوانی، این رودخانه خروشان و شفاف، در اینجا به راکدی مردابی میماند که بر سطح آن، مهی غریب نشسته است. چشمهایشان در پس این پردهی دود، گم شده است. گویا به جای نگریستن به افقهای دوردست، در ژرفای تهیِ یک قلیان خیره شدهاند.
… و قلیان، این اژدهای بیآزار ولی فریبنده، با صدای غرغرِ آبش، لالاییِ مرموزی برای به خواب رفتن آرزوها میخواند. او آتش را به بازی میگیرد و خاکستر میسازد. آیا جوانان آتشِ درونِ خویش را نیز به دست او میسپارند تا به تلی از خاکستر بدل شود؟
شاید آنها فکر میکنند دود، رازهایشان را با خود به آسمان میبرد. اما حقیقت این است که دود، دیر یا زود بر زمین مینشیند و لایهای تار بر شیشهی روشنای روح بر جای میگذارد.ای کاش میدانستند که دود، ققنوس نیست تا از خاکسترشان دوباره برخیزد. دود، تنها سایهای است از چیزی که میسوزد و نابود میشود و جوانی، گوهری است که دودش به هوا نمیارزد.
ماشین را برای خودش نگه داشت
خودش را پیاده کرد
خودش را به خانه برد
برای خودش چای ریخت
برای خودش قلیان کشید
خودش را به رختخواب برد
و خودش را دلداری داد
کسی
که به خودش پی نبرده بود!







