کیستی ای مهربانترین؟
- شناسه خبر: 74081
- تاریخ و زمان ارسال: 29 آذر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

قحطی تنها در نان نبود. در نگاهها بود. در شنیده شدن بود، در ماندن بود. پس وقتی دستان آقای سیب و خانم انار در هم گره خورد، شورشی علیه خلوتهای خودخواسته، علیه ترس از گشودن در، علیه امنیت سردِ تنها زیستن رقم خورد. آنها زندگی را نه در انباشتن لحظههای درخشان، که در تقسیم سادهترین غمها تعریف کردند: غم روزی که باران میبارید و چتر نبود، شادی ناگهانی دیدن شکوفهای روی آجرهای ترکخورده بالکن.
زیر آن سقف، که میتوانست سقف هر خانه کوچک و محقری باشد، آنها جغرافیای تازهای کشیدند. نقشهای که در آن، قلهها شادیهای مشترک بود و درهها، اشکهای تقسیم شده. اینگونه شد که شریک شدن، آیینی مقدس شد: شریک شدن یک فنجان چای داغ در سکوت سپیدهدم، شریک شدن یک خاطره قدیمی که تا دیروقت میخنداند، شریک شدن ترسی پنهان که تنها در سایهسار اعتماد میشد آن را بر زبان آورد.
و زندگی، که میتوانست روندی یکنواخت و فرساینده باشد، در دستان مشترک آنها معنا یافت. معنایش در ساختن یک «ما»ی ناگسستنی بود؛ پناهگاهی در برابر تندبادهای جهان.
آقای سیب و خانم انار به یکدیگر تبدیل شدند، به آینهای که در آن زیباییهای فراموششده خود را میدیدند و پناهی که در آن، زخمهای پنهان را مرهم مینهادند.و این روایتی شد از دختر و پسر برنایی که در عصر یخبندان تنهایی، جرأت کردند گرمای مودت را تجربه کنند. آنها قحطی را شکستند نه با انبار کردن عشق، که با بخشش بیمنت آن. و اینگونه، سقف خانهشان به گنبدی برای آسمان بیانتهای فهم متقابل بدل شد. آنها عشق را از نو معنا کردند: عشق، یعنی دستی که در طوفان، دست دیگر را رها نمیکند. چه فرجامی.
کیستی که من اینگونه به اعتماد نام خود را با تو میگویم، کلید خانهام را در دستت میگذارم، نان شادیهایم را با تو قسمت میکنم، کیستی که من، اینگونه به جد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ میکنم؟ کیستی که من جز او نمیبینم و نمییابم. دریای پشت کدام پنجرهای؟ که اینگونه شایدهایم را گرفتهای زندگی را دوباره جاری نمودهای، پرشور، زیبا و روان دنیای با تو بودن در اوج همیشههایم جان میگیرد و هر لحظه تعبیری میگردد از فردایی بیپایان در تبلور طلوع ماهتاب با عبور از تاریکیهای سپری شده… کیستی ای مهربانترین؟








