و کسی نمیداند در کدام زمین میمیرد
- شناسه خبر: 45644
- تاریخ و زمان ارسال: 2 آبان 1403 ساعت 07:31
- بازدید :

نسرین منتظری
در خدمت و خیانت سفر کردن رسالهها نوشته و خوانده شده است. موافقان آن را ابزاری برای ایجاد نگرش عام و خروج از چارچوبهای ذهنی میدانند و مقدمه تغییر.
مخالفانش معتقدند تغییر، درون فرد ریشه دارد و مشتاق تغییر، در کنج اتاقش هم میتواند به هدف خود نائل شود و سفر بهانهای برای رفتن و نماندن است. طیف کلمه سفر در طول عمر ادبیات، تفاوت زیادی کرده است. سفر هم جابجایی فیزیکی بین دو نقطه است و هم هیچهایک و بکپکر بودن. سفر هم در شهر و دیار خود میتواند باشد و هم به کرات و سیارات دیگر. باوجود همه تفاوت در آغاز و پایان طیف، ویژگی اصلی سفر، تفاوت آن است. هر نوعی از تجربه سفر ما را از پشت میزهایمان بلند میکند و تکانمان میدهد. به تکاپوی بستن چمدان و خرید تخمه و میوه بین راه میاندازدمان و یادمان میآورد که دلمان میخواهد برای چه کسانی سوغاتی بخریم. حتی اگر معنای خاصی در این جابجایی فیزیکی هم وجود نداشته باشد یا ما چیز جدیدی را تجربه نکنیم. سفر حسهای فراموش شدهمان را بیدار میکند و اولینهای زیادی را به خاطرمان میآورد. هیجان اولین بلیط قطاری که خریدیم، تجربه اولین پرواز یا اردویی که با همکلاسیها رفتیم، اولین سفر بدون خانواده و بسیار تجربه یگانه و اولین دیگر. سفر با رفتن شروع میشود و با ماندن پایان میپذیرد. ماندن در راه تبدیل شدن به آنچه باید شد.
مهزاد الیاسی بختیاری همان شخصیتی است که در همه ما هست و در شتاب زندگی روزمره فراموشش میکنیم. درگیر همه احساسات پیچیده و با همان میزان سرگشتگی و تردید. ناظر بیرونی او را قوی و مصمم و مومن به تصمیماتش میبیند و خودش در درون با همه آسیبپذیریها و ترسهایش آشناست. هر سفر برای او نه فقط دیدن جایی تازه که کشف و برداشتی جدید از خودش و آنچه زندگی کردن از او ساخته، است. در همه این آمد و شدها، هجرت اصلی برای او، دریافت جدید و تازه از خودش بوده است. شناختی که به او کمک کرده تا با نقاط تاریک و روشن شخصیتش آشناتر شود و خود واعیاش را ببیند. خودش وقتی در برف گرفتار شده، وقتی چند وعده متوالی غذای گرم نخورده یا وقتی اعتمادش را به همه چیز از دست داده. او در نوشتن این احساسات متناقض ابایی نداشته و صادقانه از ترسهایش حرف زده، چیزی که در عصر ما نادر و کم خریدار است. دیدن جهان و مواجهه با ترسها از منظر چشمان یک کولهگرد تجربهای متفاوت و تحسین برانگیز است؛ علیالخصوص که او کولهگردی آشنا به ادبیات و نگارش است. او تجربیات سفرهای داخلی و خارجیاش را با احساسات و برداشتهای شخصی و دیدگاهش به زندگی درهم آمیخته و این، مفهوم سفر را برایش تغییر داده. سفر برای مهزاد نه طی طریق که هجرتی است پروانهوار؛ از خودش به خودش برای بهتر دیدن خودش.
در متن کتاب میخوانیم: «جنگیدن برای زندگی لحظهها را واقعی میکند. وضوح تصویر بالا میرود. تو تماماً هستی و این تماماً بودن قدرتی فشرده دارد که با لذتی دردناک همراه است. تقلا برای بودن، لحظات را به اندازه ابدیت کِش میدهد و میگذارد اندکی افسون زندگی شناور باشی در چنین لحظاتی دریاهای مرگ و زندگی به یکدیگر چسبیدهاند اما انگار برزخی میانشان هست که نمیگذارد با هم بیامیزند. وقتی در دماوند با مرگ میجنگیدم ناخرسندیهای بیاهمیت زندگیای که تا آن لحظه بر من گذشته بود، حقیر و خفیف به نظر میرسیدند. پیش از آن، چطور میتوانستم به چیزی غیر از خود زندگی اهمیت بدهم؟ در برابر تکاپو برای زنده ماندن، تمام دغدغهها کوچک بودند. در این فاصله توانستم دور از بقیه، بهتزده روی سنگی بنشینم و حرفهام را با خودم بزنم. چند سال زندگی رو پوف کردی هوا، آزادی میخواستی بفرما، حالا میخوای با این آزادی چیکار کنی؟ وسایل زندگیام را گذاشته بودم پشت سرم در خانهای که داشت زیر برف مدفون میشد. دیگر رسماً بیخانمان بودم. آیندهی نامعلومی که خودم را به آغوشش پرتاب کرده بودم، در چند لحظه تجربهی سهمگین جنگیدن برای بقا را خاطرهای دوردست کرده بود. بقیه داشتند به خانههایشان برمیگشتند اما من دیگر خانهای نداشتم که به آن برگردم. آنچه پشت سر میگذاشتم را به خوبی میشناختم اما نمیدانستم به کجا میروم».



