آسمان لایک نمیخواهد!
- شناسه خبر: 88474
- تاریخ و زمان ارسال: 19 مرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
خورشید هنوز به وسط آسمان هجرت نکرده که انگشتانمان روی صفحات روشن تلفن همراه میلغزند. اسنپ از دوردست فراخوانده میشود. نان تافتون از پشت شیشه سرد گوشی سفارش داده میشود. کلاسهای آنلاین در اتاقهای بیپنجره، عصبهای مرده را بیدار میکنند و شب هنگام پیش از آنکه چشمها به آسمان خیره شوند، به تماشای جهانی مینشینیم که در قاب کوچک خلسهآوری خلاصه شده است.
حالا دیگر اینترنت پرسرعت مهمانی نیست که گهگاهی به خانه ما سر بزند و حال چشمهایمان را بپرسد. حالا مجازستان همخانهای است که بیصدا آمده و جای خود را میان سفره، خواب، کار و رؤیاهای کال ما باز کرده است. اگر تا دیروز برای تماشای جهان غدار پنجرهای را میگشودیم، امروز پنجره، خود جهانی شده است که گاهی ما را از نظاره جهان واقعی بازمیدارد. چه سرنوشتی!
به دقیقه اکنون در همین شهر درندشت بخش بزرگی از شهروندان هر روز ساعتهایی طولانی را در جهان بیمرز سپری میکنند. خرید میکنند، سفر میروند، آموزش میبینند، سرگرم میشوند و زندگی روزمرهشان را از میان خطوط نامرئی شبکهها عبور میدهند. در این اثنا فناوری لعبتی است که در ظاهر فاصلهها را کوتاه کرده، اما در لفافه زندگی را به طرز غمانگیزی از ما سلب کرده است.
از شما چه پنهان این روزها انگشتانمان بیشتر از پاهایمان سفر میکنند. این روزها در اینستاگرام، هزاران زیست بعید را تماشا میکنیم، بیآنکه فرصت کنیم لختی به زندگی خود بنگریم. غروب آفتاب را پیش از آنکه با مردمک چشمهایمان ببینیم با دوربین ثبت میکنیم و لبخندهایمان را برای مخاطبانی کنار میگذاریم که هرگز ندیدهایم.
عجیب نیست که در میان این همه اتصال، احساس تنهایی نیز بیشتر شده باشد؟ مگر نه اینکه هرچه صفحات روشنتر شدهاند، گپوگفتها در خانهها کمنورتر شدهاند؟ مگر نه اینکه گاهی صدای اعلان یک برنامه جای صدای کسی را گرفته که درست روبهروی ما نشسته و سطرهایی از یک ترانه خراباتی را در نهایت دلتنگی زمزمه میکند؟
شهر هنوز همان شهر است. تبریزیهای رعنا بینیاز از اینترنت سایه میدهند. گرمای مرداد بدون هشتگ بر پوستمان مینشیند و مادر با همان لحن زیرخاکی صدایمان میزند و بیچشمداشت یک کاسه توت فرنگی و زردآلو به دستمان میدهد.
کمی غور در جهان پیرامون به یادمان میآورد که فناوری فرصت دیدن را از ما گرفته و سرعت، لذت مکث کردن را بلعیده است. مبادا روزی برسد که همه جهان را در پلک بهم زدنی دیده باشیم، اما از کنار خود، از کنار جگرگوشههایمان و از کنار همین آسمان آبی که هر روز بالای سرمان غزل میخواند گذشته باشیم… و پرسشی که بیاجازه در ذهنمان میپیچد: آیا رواست برای زیستنِ معمولی زیر پوست شهر، اینچنین دل به ویترین رنگارنگ اینفلوئنسرهایی ببندیم که بسیاری از روایتهایشان نمایشی مصنوعی از یک زندگی بیتسلی است؟ آیا وقت آن نرسیده است که گاهی، هرازگاهی گوشیها را خاموش کنیم و آوای واقعی شهر را بشنویم. نغمه گنجشکی پا به ماه بر سیم برق، لبخند کودکی در انتهای کوچه بن بست و تپش قلب پدری که روبهرویمان نشسته و بیتمنا منتظر نگاهی بیواسطه است؟


