
گذشتهها، گذشته!
مترجم: ا. امیردیوانی روزی روزگاری پرنده آزادی بود که در آسمان پرواز میکرد و پشه ریزهها را میخورد. در قطرات ریز باران تابستانی شنا میکرد و کارهایش مثل خیلی از پرندگان دیگر بود. اما عادتی داشت و آن اینکه هر بار اتفاقی، اعم از خوب یا بد، در زندگیاش میافتاد، سنگی از زمین برمیداشت و به حافظهاش میزد. هر روز سنگهایش را سوا میکرد، با یادآوری پیشآمدهای شادیبخش میخندید و رویدادهای غمانگیز گریانش مینمود. همیشه پرنده، چه موقع پرواز یا حرکت در روی زمین، سنگها را برمیداشت و هیچگاه از این عمل روی برنمیگرداند. سالها گذشت و پرنده آزاد چندین...



